سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
درباره
شهیده[328]

و فاش بگویم هیچکس جز آنکه دل به خدا سپرده است، رسم دوست داشتن نمی داند... شهیدآوینی #وقف-امام-زمان
ویرایش
منوی اصلی
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لوگوی دوستان
لینک دوستان
ویرایش
پیوندهای روزانه
امکانات دیگر
ابر برچسب ها
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 263
بازدید دیروز : 394
کل بازدید : 392197
تعداد کل یاد داشت ها : 984
آخرین بازدید : 99/4/20    ساعت : 3:2 ع

خوشحالی یعنی از کتابخونه تا برسی خونه دوستت زنگ بزنه بهت

دوستی که اصلا تو خاطرت نبوده

یه دوست قدیمی 

که بهت تولدت رو تبریک بگه

ولی فراموش کرده من 23 مهر هستم الان زنگ زده بود

خدایا ممنونتم که اجازه دادی با بنده های خوبت رفیق باشم

+همتونو دوست دارم







      

+ تو با خودت نیستی و نمی‌دانی با تو بودن چه عالمی دارد...!







      

گاه با خود فکر میکنم آنکه شمارا ندارد چگونه آرام است؟

چگونه زندگی میکند؟ چگونه خوشحال است؟

به راستی که تمامش ظاهر نمایی است

مگر می‌شود کسی تو را نداشته باشد و خوشبخت باشد؟

مگر میشود کمبودی را در زندگی احساس نکند؟

گاه آنقدر به خود می بالم که تو را دارم که احساس میکنم روی ابر ها هستم

هیچکس نمیتواند به اندازه ی من خوشحال و خوشبخت باشد

آنکه تو را دارد چه ندارد و آنکه تو را ندارد چه دارد؟

در میان این روزمرگی ها در میان تمام سختی ها در میان تمام به تنگ آمدن ها

تنها دلم خوش است به بودنت...

خوش است به اینکه شب ها قبل از خواب با تو راز و نیاز کنم تا تک تک سلول تایم آرامش را از بودنت بگیرند

خوش است که تو در میان خستگی ها و درس های مدرسه کسی هست که منتظر من باشد تا با او عاشقانه حرف بزنم

نمی‌دانی چه عشق و چه شور و نشاطی است وقتی با تو مشغول عشق بازی هستم و دوستانم مشغول کارهای شخصی...

نمی‌دانی چه عشقی است وقتی کارهایم را جوری تنظیم میکنم تا بتوانم زنگ آخر با تو باشم!

تو هرکسی را بخواهی عزیز می‌کنی و هرکه را بخواهی خوار میکنی

این را خوب نشانم دادی!

خودت را من نگیر که هرچه دارم را از من میگیری

آخر من جز تو کسی را ندارم

ای همه ی کسم

مراد دلم...

 







      

من معتقدم آدم اگه بخواد خوابش پربرکت بشه باید با وضو بخوابه!

توی کتاب یادت باشد شهید سیاهکالی نه میذاشت خانومش بدون وضو بخوابه نه خودش اینجوری می خوابید!

معتقد بود هرکی بدون وضو بخوابه با یه مرده هیچ فرقی نداره و هرکی با وضو بخوابه تا وقتی که بیدار بشه فرشته ها بالاسرشن 

امروز که‌ رسیدم خونه باید بعد از ناهار حتما می خوابیدم و خیلی درس داشتم و دارم، پس گفتم از امروز با وضو میخوابم که وقم پر برکت بشه

و همینم شد!

ظهر سر نماز تو مدرسه خیلی چیزا ازت خواستم!

ازت خواستم پایان همه ی این دلشکستگی ها و حسرت ها

پایان این همه صبر و تحمل

پایان این همه سختی

به اون چیزی که می خوام برسم

همیشه که نباید بقیه مارو غافلگیر کنن، یدفعه دیدی یجوری سوپرایز میشی که...

بی خیال

بیدار که شدی باید برای خودت میوه پوست بکنی

باید بری روی میز غذاخوری وقتی هیچکی نیست درس بخوانی

و هدفت رو مرور کنی و اون پایان خوب و که از خدا خواستی

ولی یکی دوسال طول میکشه تا بخوام بهش برسم

به چیزی که بخوام میرسم به امید خدا فورا نه ولی حتما

 

+هیچوقت نباید به خاطر هیچ غم یا هیچ کسی خودت و خورد کنی!

به غم اجازه نده زندگیتو ازت بگیره!

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور...

یادت نره یه عده منتظرن بی گدار به آب بزنی تا بهت بخندن و تحقیرت کنن

غم و هرچی که هست باشه برای خودت، بریز توی خودت، خدا خیلی بزرگه.....

 

سعی کن همیشه روحیه داشته باشی و همیشه انرژی مثبت باشی

 

 

خدا خیلی دوست دارم:)

من هیچوقت یادم نمیره که جز تو هیچکی رو ندارم

ولی توهم اینو بدون که مثل من زیاد داری اما بدان که گدایت فقط تو را دارد

 







      

گفتم میرسم دوساعت بخوابم بعد درس شبم خب باید بریم روضه خونه عمو

مامان میگه عصرم باید بیای روضه 

میرسم میبینم نه بابا آدم حتی نمیتونه یکم دراز بکشه چه برسه به خواب

به مامان میگم امروز زیست دارم خیلی باید بخونم کار دارم من باید ...

میگه منم باتو از شیش صبح بیدارم یکم صبر کن تا بیام

منم میرم توی فکر که خدایا با این همه برنامه ریزیم و قلم چی و اینا فکر نکنم بتونم اونقدری که باید درس بخونم

آدم برسه خونه بعداز دو زنگ زیست و ریاضی

بعد بفهمه باید داداش رو بگیره تا مامان بره بجایی و بیاد و حتی نذاره وضو بگیری چه برسه به نماز

بعد مامان برسه و فقط یکم نگهش داره تا نماز بخونی بعد باز بره

بعد بابا بیاد و سفره بذاری و به داداش غذا بدی و نون بذاری ماکروفر و سالاد درست کنی و ...

کلی بمونی و باز نیاد ساعت خیلی میگذره

نشستی با داداش حرف میزنی آبجی میاد میگه برام این کلمه هارو می‌نویسی که باهاشون جمله بسازم؟

یعنی یه مامان بشی در حد...

بعد فالوده بدی به داداشی و آبجی باهات دعوا کنم که من می‌خوام چرا دادی به اون و داداش همش جیغ بکشه و گریه کنه

یعنی داداش رو بذاری خوب خودشو خودکاری کنه

و بهش گاز گرفتن رو یاد بدی

همیشه همینجوری میگذره هروقت هرجا میرم حتما یکیشون همراه که

تا دیروز میخواستم برم تشییع و مراسم شهید حسین ولایتی

باز خواست بیام همراهم بهش گفتم من دل ندارم یبار تنها برم؟

که دیگه گذاشتن تنها برم یکم حال کنم با خودم

 

خدایا این برنامه ریزی های مرتب و حساب شده رو از من قبول کن

 

هعییییی

هنوزم نیومده :)

 

به مامان میگم خیلی تجربه دارم در مورد تربیت بچه 

حتی بلدم با بچه ظرف بشورم خونه تمیز کنم درس بخونم

بازم هعییی.... :)

 

ولی هرچی باشه اون دو دندون امید زندگی آدم رو خیلی بالا میبره

قربون اون سه دندون و اون یه نصفه دندونت برم من زندگیم:)

عاشقتم با اون پگاه گفتنت

 







      

دیشب وسط هیأت منو دزدیدن بردن پابوس دو شهید گمنام تازه تفحص شده و دوباره برگردوندن...

نصفه شب باشه و تو باشی و یه شهید که میتونه همه چی رو حل می‌کنه

دیشب حال و هوای خاصی بود تو اون هوای گرم و شرجی که فکر کنم از سر تا پا خیس شده بودم خیلی ازشون کمک خواستم...

یاد دل مادراشون میفتادم نمی‌تونستم بلند گریه نکنم...

انگار خیلی وقت بود که محتاج این لحظه بودم تا آروم بشم...

ممنونم که اجازه دادی بیام پابوست...

 







      

دیشب میون گریه هام خیلی دلم هواتو کرده بود

هوای بودنت رو مولای خودم...

دیشب بهت میگفتم که چقدر خسته شدم دیگه بدون تو...

وقتی یاد غریبیت افتادم جیگرم آتیش گرفت...

 

گر بیایی دهمت جان و نیایی کُشدم غم

من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی...

 

به قول مداحی از بنی فاطمه...

من به نفس زدن توی روضه ها محتاجم...

 

سیاهه هایت، سیاهی گناهم را میبرد حسین...

 

+ فقط میتونم بگم ممنونم....

من خوشبختی رو میتونم خلاصه کنم 

داشتن تو!...

 

 

این شب ها خیلی برای هم دعا کنیم

یادتون نره برای کربلا رفتن همدیگه دعا کنیم...

کسی اگه مشتاق وصال باشه و معشوق اجازه ورود بهش نده خیلی میسوزه...

دعا کنید کسی تجربش نکنه...

 

 

من تمام عاشقانه هایم را

در تو خلاصه کرده ام

حسین...

 

 







      

با تو میشه دو عالمو  باهم داشت

دوست داشتم و دارم و خواهم داشت...

 

یا حسین...







      

دیشب دور و ورای ساعت 1 شب که داشتیم شام می‌خوردیم سه تایی

وقتی داشتم به محمد جواد که وقت غذا خوردن پیداش میشه غذا میدادم بهش یاد دادم بگه الهی شکر

دیشب سه بار بخش بخش گفت الهی شکر

خیلی باحال می‌گفت 

انقد خوشحال شدممممم

ممنونم خداجونم ، ممنونم ارباب جونم

 

 







      

چند وقت پیش توی برنامه سمت خدا یه حدیث شنیدم

که وقتی یه جوون وقتش رو صرف عبادت خدا و خدا میشه

وقتی داره نماز میخونه خدا از خوشحالی تمام ملائکش رو صدا میزنه

و میگه بیاید بندمو ببینید

می‌تونست این وقتش رو صرف هوس هاش، صرف خیلی چیزا بکنه

ولی داره منو عبادت میکنه، داره بندگی می‌کنه...

 

امروز داشتم به داداشی غذا میدادم فکر کنم قبل از اذان بود، به ذهنم رسید به آبجی این جمله هارو بگم که تشویق بشه، لذت ببره از اینکه نماز میخونه و دویتاش نمی‌خونن..

به خودش افتخار کنه

وقتی بهش گفتم انقدر خوشحال شد که انگار روی آسمون بود

 

+ دیروز که داشتم با مامان بزرگ و دایی و زندایی حرف می‌زدیم مامان بزرگ منو برد به خیلی وقت پیش

وقتایی که چقدر تنها بودم و هیچ دوستی نداشتم که مثل خودم باشه

کلا دوتا دختر توی خانواده بود که اونا هم اهل نماز و حجاب و اینا نبودن

یادمه که چه حرفایی می‌شنیدم بخاطر چادرم، بخاطر...

یادمه خیلی پیش تراز سن تکلیفم نماز و از تو مسجد یاد گرفتم، 

از بس میرفتم نماز و کامل یاد گرفتم با اینکه همیشه منو مینداختن صف آخر

یادم نیست شایدم شیطونی میکردم :)

اون شبم یادمه که مهمون داشتیم، من کلاس اول بودم همه رو ول کردم رفتم مسجد...

تنها میرفتم و خیلی کم پیش میومد دوستام اونجا ببینم

همدمی ، هم صحبتی نداشتم، حرفامو می‌نوشتم روی کاغذ و مینداختم توی رودخونه برسه دست امام زمان، الانم اجیم یه دفتر داره که هدیه گرفته از داییش که با امام زمان توی اون حرف بزنه

تنها کسی که همیشه باهام بود داییم بود، همیشه میترسیدم وقتی ازدواج کرد خانمش از هم جدامون می‌کنه

ولی اصلا اینجوری نشد، تازه خیلیم مارو بیشتر به هم نزدیک کرد، (ممنون زندایی جونم)

مامان بزرگ می‌گفت خیلی توی فکرت بودم که چجوری تحمل می‌کنی 

چجوری روت تاثیر نمی‌ذارن، چجوری عوض نمیشی

میگفتن همش برات دعا کردم، کلی چیز نذر کردم که همیشه عامل به قرآن باشی

سعی کردم خیلی تشویقت کنم ، هم خودم هم مامانت

همه چی رو اول ممنون خدا بعد مادرم و پدرم و  مامان بزرگم  و تشویقای پدر بزرگم که راهنماییم میکرد و دایی هام هستم...

یادمه انقد بچه ها باهام دوست بودن دبستان که بودیم همه ی کلاس مداحی رو که روی صف خونده بودم رو به عنوان سرود همگانی می‌خوندیم

یا گروه سرود شهادت حضرت زهرا ، که از زبون امام علی برای حضرت زهرا که  مداحی هم بود تشکیل داده بودیم وو با بچه ها کار میکردم انقد جدی بودم که مثل پادگان رفتار میکردم باهاشون :))))

قرار بود سورپرایز کنیم دبیر پرورشیمونو ، یبار داشتیم می‌خوندیم دیدم پشت سرم نشسته انقد گریه کرده که چشماش کاملا قرمز شده بود...

هنوزم با اون مداحی اشک میریزم

« ببین صدای گریه های من شده بلند از بذری»

یا پیرامیدی که یاد بچه های حلقه صالحین دادم

یا تنها کلاسی که برای نماز مثل یه گردان میرفتن نماز می‌خوندن کلاس ما بود

تنها راه حلم این بود که براشون خاطرات شهدا رو. میخوندم بین نمازا

یا توی درس کمکشون میکردم..

یادمه من که از خیاطی و بافتنی و اینا بدم میومد یکی یکی برام تکمیلش میکردن، من فقط نمرشو گرفتم به همین راحتی

ولی وقتی فکر میکنم تنها چیزی که باعث میشد جذب بشن یا نماز بخونن خدا بود

از خدا خیلی میخواستم کمک کنه جذب خودش بشن

اگه خدا نمی‌کرد به وسبله ی من تازه ایمانشون ضعیف میشد...

 

 

میخوام بگم که تنها چیزی که برای یه بچه ای که تازه به سن تکلیف رسیده خیلی مهمه، یه هم صحبتی، یه همدم میخواد

کسی که باشه و تشویقش کنه، کسی که بهش احکامو یاد بده، کسی که براشون توضیح بده دلیل حجاب و نماز و ...

کسی که به حرفاش گوش بده و درکش کنه

 

آبجی جون برات بهترینارو می‌خوام از خدا و امام حسین...

 

از امشب سرکار خادم الزهرا خانم پگاه , عکاس و فیلمبردار هیأت کار خودشو شروع میکنه

 

امام حسین بهم لیاقت بده بهم توفیق بده...

آرام جانم حسین..

 

 

 







      
<      1   2   3   4   5   >>   >




+ ...



+ ...



+ ...



+ بغلم کن مادر....!!!! آنقدر حسرت آغوش تو را دارم که نگو...



+ ...



+ اگر فرمان دهد رهبر بتازیم اگر او خواهد از ما سر ببازیم اگر صبر و قرار از ما بخواهد بشینیم و بسوزیم و بسازیم



+ بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم خدمت همبلاگی های بزرگوار بنده تقریبا 1 ماهیی یکمم بیشتر حضور نداشتم نمیدونم نبود مطالب و عکس های بنده رو احساس کردین یانه ولی خب شرمنده نتونستم مطالب و عکس هایی در اختیار شما قرار بدم ان شاءالله که بتونم جبران کنم و من الله توفیق یاحق

+ .....



+ اصلاحیه جلسه توجیهی امربه معروف سه شنبه23تیر ساغت16:30تا18 ضلع شمال غربی میدان انقلاب جنب مترو مسجدسیدالشهدا لطفاقبل ازموعدحضوریابید

+ ...