سفارش تبلیغ
صبا ویژن
درباره
شهیده[328]

و فاش بگویم هیچکس جز آنکه دل به خدا سپرده است، رسم دوست داشتن نمی داند... شهیدآوینی #وقف-امام-زمان
ویرایش
منوی اصلی
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لوگوی دوستان
لینک دوستان
ویرایش
پیوندهای روزانه
امکانات دیگر
ابر برچسب ها
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 87
بازدید دیروز : 219
کل بازدید : 381298
تعداد کل یاد داشت ها : 978
آخرین بازدید : 99/3/13    ساعت : 8:10 ص

این چند روزی که گذشت و به یاد شما گذشت...

یاد این چند روزی که با شما گذشت...

اتفاقات زیادی افتاد،جشن عبادت خواهری جون...

که حال نداشتم براش یه دلنوشته بنویسم...

بگذریم از اینا اقاجون، امام حسین، دیگه دوری و دلتنگی داره صبرمو لبریز می‌کنه..

زندگی تویی

عاشقی تویی

شاه کربلا یا حسین...

 

آنقدر دلتنگتم که خودت  میدونی، لازم نیست بگم...

 

حرف دلمو بخون از چشمای بارونیم، ...

کاش حال کسی را بفهمی که هیچکسی حالش را نمیفهمد...

کاش دستمو بگیری ، همون‌جوری که از بچگی دستمو گرفتی ...

می‌خوام دور بشم ، خیلی دور..

جوری که خودم باشم و خودت فقط...

امام حسینم خسته تراز کسی هستم که نخوای بطلبی بیام پابوست...

بدون انقد کم آوردم که توهم منو از خودت برونی هیچی دیگه واسم باقی نمی‌مونه...

کمکم کن این چند روزو بگذرونم ، خوب بگذرونم...

 

 

 

 

برای یه مدت مثلاً یکی دوماه خداحافظتون

منو از دعاهای خیرتون محروم نکنید ...

 

 

#گاهی باید خودت باشی و محبوب...







      

شدم مثل پارسال وقتی که ساعت 2 ظهر می‌رسیدم خونه

زود میومدم پای گاز و شروع میکردم به حلوا ( که مال من خیلی معروفه) و یا تدارکات روضه

هرجوری بود باید تا ساعت 5 همه چی حاضر باشه، زایرای امام حسین میومدن

و تا 10_11 شب نمیرفتن و من همش سرپا، تازه باید درسای فردامم می‌خوندم5 روز به همین روال می‌گذشت...

و خستگی ها خیلی خیلی شیرین بود، خیلی دوست داشتم زیاد خسته بشم

روز تولدم دقیقا یکی از همون روزا بود

روزی که رنگم مثل گچ بود و یه گوشه تو اتاقم خوابم برده بود

نای هیچی رو نداشتم، فقط دوست داشتم بخوابم

که پدر اومدن با اصرار منو بردن بیرون، رفتیم رستوران، رسیدیم اونجا من همش تار می‌دیدم :)

البته فردا شبش مامان برام کیک گرفتن و جلوی همه غافلگیرم کردن

هنوزم نگاه به عکسام میکنم خندم میگیره ، انقدری که رنگم پریده

امروز باز همون حالی شدم

جشن عبادت خواهریه و در حال درست کردن ژله ها و ... بودیم

هوای اون روزا رو کردم،

روزایی که برای اربابم با خستگی میومدم خونه و از خستگی کیف میکردم

تورو به مادرت حضرت زهرا آقاجون بذار امسالم 10 شب هیأتو نوکریتو کنم

مثل این دوسال که خودت خواستی و شد...

 

امشب دلم خیلی برات تنگه

خیلی خیلی...

هوای حسین

هوای حرم

هوای شب جمعه زد به سرم

نفس نکشم ، نفس نزنم بدون تو یا سیدالشهدا...

بده صدقه به راه خدا، بده شب جمعه تو کرب و بلا

 

 

+ خودمونیما بعضی مداحیا و مناجاتو تا عمق وجود ادمو میسوزونه...

وجودم داره میسوزه از دوریت 

یه کاری کن...







      

عبد، مقامی‌ست فراتر از عاشق

عبد شوید... 

 

 

+ کتاب عبد و مولا رو که خیلی وقت پیش خوندم رو از دست ندید

اگه نخونیدش خیلی خیلی ضرر کردین







      

از امشب طور دیگری زندگی کنیم ....

اَنْتَ کَهْفى حینَ تُعْیینِى

 

تویى پناه من هنگامى که درمانده ام کنند

#عرفه 

 

 

+ امروز خودمو آماده کردم برای یه ملاقات خاص خودم باشم و خودت

الحمدلله خیلی خوب بود...

غروب شد و بعدش شب شد...

و من یقین پیدا کردم تمام گناهامو حذف کردی، و خیلی کمکم میکنی

نمیخوام حرفی از حال امروزم بزنم...

فقط بدون هرچقدر بد باشم , اگه عذابم کنی داد میزنم که خیلی دوستت دارم

خیلی

خیلی خیلی...

بعضی روزا با بعضی ها حال آدم خیلی خوب میشه

با بنده های خالص خدا که میدونی دعاشون مستجابه...

فاطمه جان، یه هفته قبل از عروسیته، کلی چیزای خوب خوب برات از خدا میخوام

 

ااحمدلله کل حال...

خدایا ممنونتم به من حسین دادی...

 







      

[نوشته ی رمز دار]  







      

منم اون غلام سیاهت 

که دادم دلم رو به راهت

یه عمری برات گریه کردم

به امید گوشه نگاهت...

یه شب بین هیأت منو میپذیری

امیری حسین و نعم الامیری...

 

خیلی چیزا هستن که آدم بخواد ازشون بگذره برای تو

خیلی چیزا هست که آدم بتونه تقدیم شما بکنه

و خیلی دلخوشی ها هست که ادمو آروم می‌کنه...

تنها با غم های شما هستن که دلای ما آروم میگیره...

با داشتن شماست که هیچ کمبودی رو توی زندگی احساس نمی‌کنیم...

 

من از زرق و برقای دنیا، با یک چفیه اروم‌میگیرم

چی میشه مثل شهیدا منم پای عشقت بمیرم...

 

 

 

سید و مولا حسین

آرام دل ها حسین...

وقتی اینو باخودم میخونم قطرات اشکم هستن که یاریم میکنن

اون وقته که به خدا میگم:

ممنونم به من حسین دادی...

 

 

 

چی میشه مثل شهیدا منم پای عشقت بمیرم...

 







      

حالم خوب نیست چکار کنم ؟!

از خدا دور شدمچکار کنم؟!

از زندگی نا امیدمچکار کنم؟!

از خودم هم خسته شدمچکار کنم؟!

و....-

گریه کنید !

قبل از اذان صبح !.







      

عاشقی دردسری بود نمی دانستم
حاصلش خون جگری بود نمیدانستیم
 
 پرگرفتیم ولی باز به دام افتادیم
شرط ، بی بال و پری بود نمیدانستیم

اینهمه چشم به راهی نگرانم کرده
عاشقی دردسری بود نمیدانستیم

رفته بودی که بیایی چقدر طول کشید؟
عرض کردیم نبودی و سحر طول کشید
 

از تو دنبال تو بودن نکند سهم من است؟
فقط از هجر سرودن نکند سهم من است؟
 
من شب جمعه قرار تو دلم میخواهد
صبح فرداش کنار تو دلم میخواهد
 
بخدا منتظر آمدنت میمانیم
پای این عشق اویس قرنت میمانیم 

 

باز شب شد وقرار از دلم گرفته شد

باز مثل همیشه دلم بهونتو گرفت، جوابی براش نداشتم

شرمندش شدم، خودم و زدم به اون راه تا شاید دست از سرم بر داره

ولی نشد،هیچ جوره نشد...

از دیشب که خونه نبودم تا ظهر که برگشتم ، بی حال بودم

دیگه ظهر رفتم پای کارا به لطف و مدد شما

بعدشم که حلقه ی صالحین

آقاجون توی این راه خیلی کمکم کردی، نذاشتی تنها باشم، زود یکی از بنده های خوب خدا رو فرستادی کمک...

مدیونتم مهربونم

امروز بسی خوب بود با آبرنگ بازیمون خوش گذشت...

دیگه بعدشو که خودت میدونی...

می‌خوام بگم یکم بیشتر هوامو داشته باش، توی این شهر نفس گیر

دارم توی گناهام غرق میشم

دارم ذره ذره می‌سوزم و اب میشم، هر روز داره توفیقاتی ازم گرفته میشه

می‌دونم به جرم چه گناهی...

ولی خدا جونم

اینکه نمی‌ذاری برم حرم اشکال نداره، اینکه به حال خودم رهام کردی اشکال نداره

اینکه .....

حد اقل نذار این دل خون تر از این بشه...

 البته آدم هرچی سختی بکشه شیرین تر میشه راهش.

ولی نه با....

 

الهی و ربی من لی غیرک...







      

انگار همین دیروز بود که اسمت توی حرم امام رضا

دقیق شب شهادت امام جواد انتخاب شد و بعداز اون هرچی همه سعی کردن عوضش کن ولی همون باقی موند

یادش بخیر چه زود گذشت اون سه ماه ولی خیلی شیرین...

همون سالی که شبا تا صبح تو حرم میموندم

توی صحن انقلاب ، با مفاتیح و هندزفری و تسبیح و مهر و چفیم

با دوتا چشم خیس که می‌بارید و می‌بارید...

شبایی که مثل رویا بود ، دو چشم خیسم همش خیره به گنبد طلایی رنگت

و خواهش و تمنا که هیچوقت رهام نکنی ,هوامو داشته باشی 

امشب دلم یجوریه، شاد اما غمگین، یه جوری که خودمم نمی‌دونم چجوری

ولی خیلی آرامش دارم

قرار بود برم کافه ولی مهمون اومد

 

+خیلی کیف میده هی صدات کنن ولی تو ، توی افکارت باشی و نشنوی...

+خدایا شکرت 

این شعرم جهت روحیه دهی

+تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد

زندگی درد عقشنگیست که جریان دارد

 

 

یاد اون شب سردی که نصفه شد رسیدیم کاظمین و راهمون ندادن تو حرم

با دایی نشستیم دم در زیارت نامه و کلی چیز خوندیم و اشک ریختیم

یاد اون شب سختی که موکب گیر نیومد بدون پتو و...

امام جواد خیلی به کمکت احتیاج دارم...

امشب تصمیمای بزرگی گرفتم...

 

 







      

مدتی ماند ، وهب دوست داشت با پدرش برود بیرون اما حسین حتی قادر نبود ، بغلش کند . انگشت کوچک وهب را توی انگشتش حلقه می کرد و داخل اتاق ، آهسته آهسته راه می رفت . روی خودش نمی آورد ولی من می فهمیدم که وهب کوچولو راحت تر از پدرش راه می رود.اتاقش محل جلسات مسئولین تیپ شده بود. این آمدن ها و رفتن ها را دوست داشتم ، چون حسین پیش ما بود . اما دیری نپایید که ساز رفتن زد.گفتم :?مگر این روش چه اشکالی داره که بیان و توی خونه گزارش بدن .?خندید و خنده اش کش آمد :? اون وقت میگی مردم زخم زبان می زنن و بد وبیراه می گن . خب اگه فرمانده تو خونه اش بنشینه و نیروهاش زیر آتش باشن ، می شه همون حرف طعنه گوها .?پس از دو سال اولین بار بود که حسین اظهار می کرد که فرمانده است ، آن هم غیر مستقیم. حتما این مقدمه چینی ها برای رفتن به جبهه بود . می دانستم .شوخی تلخی کردم :? سال گذشته از پا خوردی امسال از کمر، این طور که پیش می ری ، نوبت قلبت رسیده .?با خونسردی جواب داد :? قلب من همراهم نیست که تیرو ترکش بخوره. وقتی می رم ، میزارمش پیش تو و بچه ها .?دلم غنج رفت . اگرچه تعبیری شاعرانه بود. اما این تعبیر حرف دل حسین بود .خواستم مثل خودش حرف بزنم ، گفتم :?خب ، اگه دلت اینجا مونده باشه ، پس تیرو ترکش ها بالاتر می رن ، اون وقت زبونم لال به سرت ...?خندید ? به سرم ؟! سرم را که سال هاست به خدا سپرده ام . به همین خاطر ، سری میان سرها در نیاورده ام .?کم آوردم و کوتاه آمدم . ساکش را بستم و قرآن بالای سرش گرفتم . تا آن روز او را مثل خانواده یک رزمنده بدرقه نکرده بودم.
برشی از کتاب#خداحافظ_سالار خاطرات پروانه نوروزی همسر شهید سرلشکر پاسدار#شهید_حسین_همدانی
چند روزی که با خنده هاشون خندیدم و با غم هاشون صورتم خیس شد...یکی از بهترین شهیدی که توی زندگیم پیدا کردم و یکی از بهترین رمان هایی که خوندم
افسوس میخورم که چرا وقت شهادتشون ایشون رو نمی‌شناختم و توی مراسمشون شرکت نکردم...با اینکه از دم در خونشون رد میشدم و تصویرشون رو می‌دیدم ولی... شهیدی که شد انگیزه و چراغ راهم
این چند روزی که با خاطرات ایشون روز و شبم رو میگذروندم حس کسی رو داشتم که به یه چیز گرانبها رسیده و میخواد همه رو متوجه این اتفاق بکنه... و معتقدم اگه کسی بخواد از روی این رمان یه فیلم بسازه از خیلی فیلمای عشقولانه جذاب تر میشه...هیچکس نمیدونه که#مذهبی_ها_عاشقترند







      
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >




+ ...



+ ...



+ ...



+ بغلم کن مادر....!!!! آنقدر حسرت آغوش تو را دارم که نگو...



+ ...



+ اگر فرمان دهد رهبر بتازیم اگر او خواهد از ما سر ببازیم اگر صبر و قرار از ما بخواهد بشینیم و بسوزیم و بسازیم



+ بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم خدمت همبلاگی های بزرگوار بنده تقریبا 1 ماهیی یکمم بیشتر حضور نداشتم نمیدونم نبود مطالب و عکس های بنده رو احساس کردین یانه ولی خب شرمنده نتونستم مطالب و عکس هایی در اختیار شما قرار بدم ان شاءالله که بتونم جبران کنم و من الله توفیق یاحق

+ .....



+ اصلاحیه جلسه توجیهی امربه معروف سه شنبه23تیر ساغت16:30تا18 ضلع شمال غربی میدان انقلاب جنب مترو مسجدسیدالشهدا لطفاقبل ازموعدحضوریابید

+ ...