سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
تاریخ : جمعه 95/11/1 | 8:4 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : پنج شنبه 95/10/30 | 8:33 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : چهارشنبه 95/10/29 | 9:4 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

.




قالَ لَا تَخَافَا اِنَنِی مَعَکٌمَا اَسمَعٌ وَاَرَی

فرمود مترسید من همراه شمایم

# می شنوم  و  #می بینم

طه/46


دلی که #قرص باشد

از بودن تو ...

دیگر نمی گیرد ...

دیگر نمی لرزد ...

قلبی که سرشار تو باشد

از حضور تو ...

سرد نمی شود ...

تلخ نمی شود ...


نا امیدی برای چه؟

همین که می شنوی ام..

همین که میبینی ام ...

همین حضور تو...

بهترین است برای من ...


گاهی کارهایی میکنیم که بعدش پشیمانیم و اما با این دل چه باید کرد...

که لکه های سیاه، وجودش را می پوشاند...

و شیرینی های محبت خدا ، کم رنگ می شود ...


یکی قلبش #سوخت برای خدا

و دیگری #سوخت برای گناه


 




تاریخ : دوشنبه 95/10/27 | 8:12 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

.




می خواستم وقف تو باشم تمام عمر...

دنیا، برا خلاف آنچه که می خواستم گذشت...

.

.

.


آقا امروز دستم به نوشتن نمی رود!

نمیدانم میخواهم از چه برایت بگویم..

میخواهم بگویم برایتان از دلم!

از دلی که به لطف شما از همه چیز در کوتاه ترین مدت برید...

از دلی که به لطف شما قرارش شد

هیئت و مزار شهدا و مداحی و روضه و هزاران چیز با ارزش دیگر...!

دلی که به کرمتان شد جای شما و بس!

دلی که با وجود شما زنده است!

 و دلی که با عشق شما رشد و به خدا رسید...

دلی که قوت و نیرویش را از شما میگیرد....

هنوز از دلم بگویم؟

هنوز از دل مهربانتان بگویم؟

از شدت این دوست داشتن شما، گاه دلم میگیرد...

دلم میگیرد که در حوالی چشم هایم ندارمتان...

هرچه خواستم دادی...

این من بودم که چیزهایی را خواستم که داشتن و نداشتنشان را به تو سپرده بودم...

این من بودم که با اینکه به شما سپرده بودم...

ولی در ته دلم تردید بود و خواستن...

مرا ببخش که از ته دلم به شما اطمینان نداشتم...

میدانی دیشب در اندیشه چه بودم...

که چه قشنگ است از امروز تا به ابد وقف تو باشم...

و ناگهان اشک ها در چشم هایم حلقه زدند...

میدانید چرا...

فکر کردم شاید بقیه عمرم مثل گذشته بگذرد و....!

و فکر کردم شاید دلم دارد بازم خیال بافی میکند...

خیال می بافد...!

خیال دیدن شما....

چه خوش خیال است...

.

.

.

ادامه مطلب...


تاریخ : شنبه 95/10/25 | 2:46 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
..


سلام مولای مهربانم

من هروقت با دل مهربانتان نا مهربانی کردم...

شما با مهربانی پاسخ دادید!

آمده ام بگویم :

ممنون از لطفتان!

از دعاهایتان...

تاثیر دعاها و کمک هایتان را تک به تک در زندگی ام احساس میکنم!

زندگی را برایم روشن میکنی چراغ قلبم...

از زندگی و مرگ خود خبر ندارم...

زیرا ما نه به دنیا آمدنمان نه رفتنمان دست خودمان است!

ولی دست خودمان است عشق کی در دلمان قرار میگیرد

عشق های زمینی دل آدم را حقیر میکند..

بال پرواز را از آن میگیرد..

و ارزش دل را پایین می آورد...

ولی عشق شما دل را رشد میدهد!

 با صفا میکند!

بال پرواز میدهد...

.

.

.

.

ادامه مطلب...


تاریخ : سه شنبه 95/10/21 | 9:22 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

_نیمه شب

+وسط درس نوشت:

 

شب ها #بدون آمدنت #صبح می شوند...

و من روز به روز در حسرت #دیدار تو میسوزم #مولایم...


کی شود بیایی...

دلم آن شب رؤیاییِ دیدار را تمنا می کند...

 آن لحظه طوفانی را..آن ساعت عاشقی را .‌‌‌...
دلم یک جرعه دیدار می خواهد...


به عقربه های ساعت نگاه می کنم و...

ذره، ذره آب می شوم...
چه سخت می گذرد روز های سخت نبودنت ‌.‌..


و به راستی..‌.

چه قشنگ است برای تو مجنون بودن! .... 




تاریخ : پنج شنبه 95/10/16 | 2:3 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

مجنون مجنون همت!

همت جان به گوشی برادر؟

همت جان مدت هاست بی تاب مجنونت شده ام!

همت جان دیگر کسی از شما و #مجنون تان نمی‌گوید!.

همت جان، #خط ها عوض شده!

همت جان، پل های رسیدن به خدا،

کانال های ارتباطی شما با #خدا را به سخره گرفتند!.

همت جان،کج راه‌ ها را مسیر تو می‌دانند!

همت جان، برادر دیگر از اسمت هم نمی شود گفت!

اینجا بعضی دختران مراقب #چادر شان نیستند!

!همت جان به گوشی؟؟.همت جان...

اینجا بعضی پسران مان بر عکس #چشم هایت عمل میکند،

چشمان شان!.

همت جان یادشان رفته #راه ت را...هدفت را...چرا رفتنت را.....

همت جان دیگر چیزی به #سقوط شهر نمانده...

همه جا را احاطه کرده اند...

#تقوا یمان رو به اتمام است....

همت جان، در این حملات #شیمیایی نفس کم آورده ایم...

سراسر وجودمان را فرا گرفته و ‌دارد نابودمان میکند...

همت جان صدامو داری برادر؟؟.

همت همت مجنون!مجنون جان...از طرف من به جوانان بگو:

چشم #شهیدان و تبلور #خون شان به شما دوخته است...

"شهید محمد ابراهیم همت".

مجنون جان  فرصتی ندارم ولی این را هم بگو

به همه ی اهالی کوچه‌ی #عشق:

میخواهید خدا #عاشق شما شود!

#قلم می‌زنید برای خدا باشد...

#گام بر می‌دارید برای خدا باشد...

#سخن می‌گویید برای خدا باشد..

هر چیز و #همه چیز برای خدا باشد...

 




تاریخ : شنبه 95/10/11 | 8:43 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

*وسط درس خواندن نوشت:


خوشبختی یعنی میخوای تا صبح درس بخونی و

انواع خوراکی هارو گذاشتی کنارت که اروم اروم بخوری 

و خوابت نگیره

و وقتی داری درس می خونی احساس کنی امام زمان جلوت نشسته و

داره تماشات میکنه و لبخند میزنه

در این دل شب، التماس دعا


بچه مومن باید شب امتحانی باشهپوزخند




تاریخ : سه شنبه 95/10/7 | 12:1 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

 #زندگی_به_سبک_شهدا


تحصیل علم


الهی و ربی.


درس خواندنش کمی با بقیه فرق داشت!

زمان نوشتن یادداشت هایش،اگر فکرش کُند می‌شد

یا در مسئله‌ای می ماند؛.

گوشه‌ی یادداشتش می نوشت:

"إلهی و ربی من لی غیرک"

#شهید دکتر مجید شهریاری




تاریخ : شنبه 95/10/4 | 2:30 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

  • paper | فارسی بوک | ماه موزیک