سفارش تبلیغ
صبا

با این معده درد شدید بشینی تاریخ بخونی

از این بهتر دیگه نمیشه




تاریخ : شنبه 97/9/24 | 2:42 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

یه دل بی قرار و دنبال معجزه

آدمی که انقدر درگیر این دنیا و هدفش شده که از معنویات جا مونده

دوست داره بره زیارت ولی نمیشه!

نمیدونه چی میشه که هرجوری شده حضرت معصومه  میطلبه..

و تو بین این همه برنامه ریزی ول می‌کنی و میری قم...

کسی که انقد نگران جوونشه...

نگران اینه که نکنه جوونش از دستش بره و ...

امروز صبح با اتوبوس تنهایی رفتم حرم

نگم براتون که چقدر تنهایی میچسبه...

رسیدم حرم کلی جلوی ضریح بانو با چشمام التماس کردم...

رفتم انقد گشتم وگشتم تا یه جای دنج پیدا کردم

مناجات حاج میثم رو گذاشتم و پوشیه رو زدم و شروع کردم به یاسین خوندن

نمی‌دونم چجوری به بانو بگم از حال این چند وقتم..

از نگرانی هام

از سنگینی شدید 17 سال بار گناه...

از اینکه حالم هیچ جوره خوب نمیشه و ...

مناجات شروع شد...

اشکام مثل سیل جاری شدن...

با هر کلمه ای که میخوندم یجوری اشک می‌ریختم...

تو دلم گفتم مگه ماها جز شما کسی رو داریم؟

از شما مهربون تر هست مگه؟

شما مثل برادرتون امام رضا نداشتین توی این حال دست و پا بزنم

هر جوری شده گذاشتید بیام پابوس...

من هیچی از شما نمی‌خوام فقط می‌خوام واسطه بشید که خدا این بار گناه و که خیلی وقته سنگینی می‌کنه روی شونه هام بردارید...

تو دلم فریاد زدم که 

ردم نکن بخاطر امام رضا...

گفتم بهتون که من باید امشب برگردم به همون زندگی به همون دنیای کثیف

یه مناجات بود که فقط خودم و خودت بودیم...

احساس کردم توی آغوشتون دارم آروم میشم...

نمی‌دونم چی دارم می‌نویسم

ولی مادر خیلی شرمندم کردین از این همه خوبی ...

ممنون بابت این زندگی

بابت این شیرینی هایی که هنوز میذارن آدم بتونه زندگی کنه...

خانوم هنوزم حالم خیلی بده

ته وجودم یه چیزی رو میخواد ولی نمی‌دونم چی...

حالم خیلی بده...

می‌دونم میتونین کاری کنید که...

 

 

توی اتوبوس نشستم کلافم...

خیلی کلافه، بخاطر امام رضا دستمو بگیرین...

 

 

دوست دارم داد بزنم وایسا دنیا می‌خوام پیاده بشم...‌‌

 

 

 

 

 

 




تاریخ : جمعه 97/9/23 | 8:30 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

خانمان‌سوز بود آتش آهی، گاهی...




تاریخ : پنج شنبه 97/9/22 | 6:49 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : چهارشنبه 97/9/21 | 9:10 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : سه شنبه 97/9/20 | 12:4 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

امروز از مدرسه که اومدم برخلاف همیشه که میرم کتابخونه گفتم بیا بخواب

شبم برو فلافل بزن

بیخیال بابا، 

خلاصه با اذان بیدار شدم والان وسط حال پلاسم

از جایی که باید از داداش مراقبت کنم

باید زیست بخونم و همزمان با بچه ها حرف بزنم

کی تا ساعت 7 صبر کنه؟

 

 

 

راستی حضرت معصومه ممنووون که اجازه دادی بیام پابوس

 

 

 

یه ساعت و اندی بعد:

دوستم تماس تصویری گرفت و یه ساعتی حرف زدیم 

خلاصه الآنم دارم میرم بیرون

امروز درس تعطیله

خدا که شبو نگرفته

 

 




تاریخ : دوشنبه 97/9/19 | 6:31 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

یک شب

بیاو

حالِ

دل

مرا

ردیف

کن...

 

 

|سپیده صدرایی| 

 

 

 

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان ، با من سحر کن...

 

شب تازه غم نبودنت شروع میکنه به آتیش زدن به قلبم

هر لحظه جوری میسوزوندش که انگار یه آتیش تو وجودمه و هر لحظه بیشتر شعله ور میشه...

سرشتم، وجودم ، زندگیم با عشقت نوشته شده...

آخه شیرین تراز محبت و عشق تو توی عالم هست؟

یه بغضی ته گلومه که هیچ جوره نمیشکنه...

آقا خیلی به حضورت به نگاهت محتاجم...

 

یک امشب با من بمان، با من سحر کن...

حداقل همین یه شب...

نذار نیمه های شب باز بنویسم چه سخت میگذرد روزهای سخت نبودنت...

و بسوزم و بسوزم و بسوزم...

آقا دیدی عاشقا یهو دلشونو میزنن به دریا و بیخیال همه چیز میشن و فقط معشوقشونو میخوان

دیگه نه منطق نه عقل نه هیچ چیز دیگه ای نمیتونه به قلبشون بفهمونه که دلتنگ نباش

دلشون تنگ میشه و اونقدر تنگ میشه که اضافه هاشون از چشماشون میان...

ولی آروم نمیشن تا محبوبشونو ببینن...

 

خیلی وقته دلم اینجوری نخواسته حضورت و ...

فقط یه امشب...

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان با من سحر کن

 

 

هنوز سر شبه دلم داره میترکه...

ممنون که باز بهم نگاه کردی و منو خریدی...

 




تاریخ : یکشنبه 97/9/18 | 7:31 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : شنبه 97/9/17 | 8:16 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : شنبه 97/9/17 | 7:26 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

امروز تو مدرسه بعداز کلی حرص خوردن سر زنگ تاریخ

که انقد از خوبیای رضا شاه گفت که نزدیک بود خفه بشه

بعدشم یکی دوتا از بدی هاش گفت که در آخرم ردشون کرد

علنا چیزی نمی‌گفت همه چی غیر مستقیم بود اونم بخاطر این بود که دفعه پیش اعتراض کرده بودیم

کم مونده بود بگه رحمت الله یا بیفته به پاش

ولی دفعه ی بعد مجبورش میکنم مثل دفعه قبل ازم عذرخواهی کنه

خلاصه نه من اون پگاه قبال هستم که تا جون دارم بحث کنم و آخر شکستشون بدم

نه میدارم همینجوری پیش بره

2:30 که رسیدم و رفتم کتابخونه انقد خوایم میومد که 6 صفحه رو یه ساعت طول کشید تا خوندم بعد از خدا خواستم انرژی بده

چند لحظه بعد یه خانم مسن اومد که مدام سرش میفتاد 

نمیدونید چقدر خنده دار بود تا چشماش باز میشد یه کلمه می‌خوند و سرش می‌یفتاد

تازه 10 تا کتاب آورده بود نمیدونم می‌خواست همه رو بخونع؟

نتونست قهقهه نزنم انقد خندیدم که باز انرژی برگشت

خلاصه یه ساعت اینجوری گذشت

و من با اون خستگی اومدم خونه و شروع کردم به بچه داری

 از غذا دادن گرفته تا حموم بردنش

هنوزم البته مشغولم

خوب تر از من دیدی عایا؟

تازه باید دو ساعت دیگه هم بخونم

بعد مستقیم لالااااا

 

 

 

 

 




تاریخ : شنبه 97/9/17 | 7:14 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
مطالب قدیمی‌تر >>