سفارش تبلیغ
صبا

خوشحالی یعنی تولد امسالم با همیشه فرق داشت

یعنی خدا به افتخار تولدم اولین بارون رو هدیه کرد بهم چون میدونستم من عاااشق بارونم

یعنی هدیه بگیری از امام رضا که بری پابوسش دقیقا روز بعد تولدت...

یعنی سایه ی پدر و مادرت بالا سرت باشه و برات بهترین چیز و خوشبختی باشه

یعنی بزرگترین هدیه رو بهت بدن...

یعنی مامان و بابا بزرگ هم بیان همراهمون پابوس آقا

یعنی نیت کنی و سر نماز ظهر و عصر تو مدرسه ، وقتی هیچکی تو نماز خونه نیست

با اشکایی که بخاطر عشقت سرازیر شدن ازش بخوای هیچوقت عشقشو ازت نگیره

ازش بخوای عزیزاتو برات حفظ کن، چون باارزش ترین چیزای زندگیمن

ازت خواستم کمکم کنی به هدفم برسم و جوونیمو همه زندگیمو فدات کنم

 

امروز سرنماز احسن الاحوال رو تجربه کردم با تو...

امسال تولد پربرکتی هست خداروشکر  چون احساس میکنم خیلی بهت نزدیکم و این تموم انگیزه و زندگیمه

زیارتم رو پربرکت قرار بده تموم زندگیم و خوشحالم

 

 

ممنونم که تورو دارم :)

امام رضا جونم تنها کسی که از بچگی همیشه هوامو داشتی

هیچوقت رومو زمین نزدیک :)

قربونش کرمت برم

دارم میام پیشت :)))))

 

15:5 تازه از مدرسه رسیده

23/7/97

به وقت #17 سالگی

که همیشه آرزو داشتم وقتی 17 ساله شدم پیش تو باشم امام رئوفم

لطفت هیچوقت فراموشم نمیشه




تاریخ : دوشنبه 97/7/23 | 3:6 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

سعی کن همین کارهای عادی وسیله قرب تو باشد!

سعى کن که لذّت‌ها و خوردن‌ها و خوابیدن‌ها و شادى‌ها و رنج‌هاى تو، در برنامه تو باشد و روى حساب و نقشه باشد
 تا همین کارهاى عادى، با این انگیزه و هدف، باعث حرکت و وسیله قرب تو باشد... 

...و این خیلى مهم است که شغل ما، نقش ما باشد. خوردن، خوابیدن، دوستى، دشمنى، تحصیل و تمام شغل‌هاى اجرایى ما، نقش تربیتى و سازندگى و نقش اهداف ما و نشان خدا را با خود 
داشته باشند و با اسم الله و نام و نشان خدا همراه باشند. 
 نامه‌هاى بلوغ 

استاد حائری




تاریخ : شنبه 97/7/21 | 9:9 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

خوشحالی یعنی از کتابخونه تا برسی خونه دوستت زنگ بزنه بهت

دوستی که اصلا تو خاطرت نبوده

یه دوست قدیمی 

که بهت تولدت رو تبریک بگه

ولی فراموش کرده من 23 مهر هستم الان زنگ زده بود

خدایا ممنونتم که اجازه دادی با بنده های خوبت رفیق باشم

+همتونو دوست دارم




تاریخ : دوشنبه 97/7/16 | 6:34 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

+ تو با خودت نیستی و نمی‌دانی با تو بودن چه عالمی دارد...!




تاریخ : شنبه 97/7/14 | 10:0 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

گاه با خود فکر میکنم آنکه شمارا ندارد چگونه آرام است؟

چگونه زندگی میکند؟ چگونه خوشحال است؟

به راستی که تمامش ظاهر نمایی است

مگر می‌شود کسی تو را نداشته باشد و خوشبخت باشد؟

مگر میشود کمبودی را در زندگی احساس نکند؟

گاه آنقدر به خود می بالم که تو را دارم که احساس میکنم روی ابر ها هستم

هیچکس نمیتواند به اندازه ی من خوشحال و خوشبخت باشد

آنکه تو را دارد چه ندارد و آنکه تو را ندارد چه دارد؟

در میان این روزمرگی ها در میان تمام سختی ها در میان تمام به تنگ آمدن ها

تنها دلم خوش است به بودنت...

خوش است به اینکه شب ها قبل از خواب با تو راز و نیاز کنم تا تک تک سلول تایم آرامش را از بودنت بگیرند

خوش است که تو در میان خستگی ها و درس های مدرسه کسی هست که منتظر من باشد تا با او عاشقانه حرف بزنم

نمی‌دانی چه عشق و چه شور و نشاطی است وقتی با تو مشغول عشق بازی هستم و دوستانم مشغول کارهای شخصی...

نمی‌دانی چه عشقی است وقتی کارهایم را جوری تنظیم میکنم تا بتوانم زنگ آخر با تو باشم!

تو هرکسی را بخواهی عزیز می‌کنی و هرکه را بخواهی خوار میکنی

این را خوب نشانم دادی!

خودت را من نگیر که هرچه دارم را از من میگیری

آخر من جز تو کسی را ندارم

ای همه ی کسم

مراد دلم...

 




تاریخ : جمعه 97/7/13 | 3:1 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

من معتقدم آدم اگه بخواد خوابش پربرکت بشه باید با وضو بخوابه!

توی کتاب یادت باشد شهید سیاهکالی نه میذاشت خانومش بدون وضو بخوابه نه خودش اینجوری می خوابید!

معتقد بود هرکی بدون وضو بخوابه با یه مرده هیچ فرقی نداره و هرکی با وضو بخوابه تا وقتی که بیدار بشه فرشته ها بالاسرشن 

امروز که‌ رسیدم خونه باید بعد از ناهار حتما می خوابیدم و خیلی درس داشتم و دارم، پس گفتم از امروز با وضو میخوابم که وقم پر برکت بشه

و همینم شد!

ظهر سر نماز تو مدرسه خیلی چیزا ازت خواستم!

ازت خواستم پایان همه ی این دلشکستگی ها و حسرت ها

پایان این همه صبر و تحمل

پایان این همه سختی

به اون چیزی که می خوام برسم

همیشه که نباید بقیه مارو غافلگیر کنن، یدفعه دیدی یجوری سوپرایز میشی که...

بی خیال

بیدار که شدی باید برای خودت میوه پوست بکنی

باید بری روی میز غذاخوری وقتی هیچکی نیست درس بخوانی

و هدفت رو مرور کنی و اون پایان خوب و که از خدا خواستی

ولی یکی دوسال طول میکشه تا بخوام بهش برسم

به چیزی که بخوام میرسم به امید خدا فورا نه ولی حتما

 

+هیچوقت نباید به خاطر هیچ غم یا هیچ کسی خودت و خورد کنی!

به غم اجازه نده زندگیتو ازت بگیره!

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور...

یادت نره یه عده منتظرن بی گدار به آب بزنی تا بهت بخندن و تحقیرت کنن

غم و هرچی که هست باشه برای خودت، بریز توی خودت، خدا خیلی بزرگه.....

 

سعی کن همیشه روحیه داشته باشی و همیشه انرژی مثبت باشی

 

 

خدا خیلی دوست دارم:)

من هیچوقت یادم نمیره که جز تو هیچکی رو ندارم

ولی توهم اینو بدون که مثل من زیاد داری اما بدان که گدایت فقط تو را دارد

 




تاریخ : شنبه 97/7/7 | 5:10 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

گفتم میرسم دوساعت بخوابم بعد درس شبم خب باید بریم روضه خونه عمو

مامان میگه عصرم باید بیای روضه 

میرسم میبینم نه بابا آدم حتی نمیتونه یکم دراز بکشه چه برسه به خواب

به مامان میگم امروز زیست دارم خیلی باید بخونم کار دارم من باید ...

میگه منم باتو از شیش صبح بیدارم یکم صبر کن تا بیام

منم میرم توی فکر که خدایا با این همه برنامه ریزیم و قلم چی و اینا فکر نکنم بتونم اونقدری که باید درس بخونم

آدم برسه خونه بعداز دو زنگ زیست و ریاضی

بعد بفهمه باید داداش رو بگیره تا مامان بره بجایی و بیاد و حتی نذاره وضو بگیری چه برسه به نماز

بعد مامان برسه و فقط یکم نگهش داره تا نماز بخونی بعد باز بره

بعد بابا بیاد و سفره بذاری و به داداش غذا بدی و نون بذاری ماکروفر و سالاد درست کنی و ...

کلی بمونی و باز نیاد ساعت خیلی میگذره

نشستی با داداش حرف میزنی آبجی میاد میگه برام این کلمه هارو می‌نویسی که باهاشون جمله بسازم؟

یعنی یه مامان بشی در حد...

بعد فالوده بدی به داداشی و آبجی باهات دعوا کنم که من می‌خوام چرا دادی به اون و داداش همش جیغ بکشه و گریه کنه

یعنی داداش رو بذاری خوب خودشو خودکاری کنه

و بهش گاز گرفتن رو یاد بدی

همیشه همینجوری میگذره هروقت هرجا میرم حتما یکیشون همراه که

تا دیروز میخواستم برم تشییع و مراسم شهید حسین ولایتی

باز خواست بیام همراهم بهش گفتم من دل ندارم یبار تنها برم؟

که دیگه گذاشتن تنها برم یکم حال کنم با خودم

 

خدایا این برنامه ریزی های مرتب و حساب شده رو از من قبول کن

 

هعییییی

هنوزم نیومده :)

 

به مامان میگم خیلی تجربه دارم در مورد تربیت بچه 

حتی بلدم با بچه ظرف بشورم خونه تمیز کنم درس بخونم

بازم هعییی.... :)

 

ولی هرچی باشه اون دو دندون امید زندگی آدم رو خیلی بالا میبره

قربون اون سه دندون و اون یه نصفه دندونت برم من زندگیم:)

عاشقتم با اون پگاه گفتنت

 




تاریخ : سه شنبه 97/7/3 | 2:4 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : سه شنبه 97/7/3 | 12:0 صبح | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : دوشنبه 97/6/26 | 2:12 صبح | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : شنبه 97/6/24 | 11:19 صبح | نویسنده : شهیده | نظر
<< مطالب جدیدترمطالب قدیمی‌تر >>