سفارش تبلیغ
صبا

ساعت 6 صبح با تکون خوردن تخت عزیز

که مثل گهواره تکون میخورد بیدار شدم

و همه ی این لطف ها مربوط به زلزله جان هست

میگن دست بذارین رو زمین براش حمد بخونید آروم بشه :)))))))




تاریخ : یکشنبه 97/3/6 | 10:19 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : جمعه 97/3/4 | 2:49 صبح | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : سه شنبه 97/3/1 | 2:58 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

ترس داشتم اینکه سحر دوم اسممو صدا نکنی

نذاری بیام دارایی هامو فدات کنم

نذاری بیام توی خونت

توی جشن دیشب الحمدلله خیلی کمکم کردی، حال شیطونو گرفتم

بعدش که الحمدلله جور شد و خدمت رسیدم با دلی پر اومده بودم

دلی که مداومت گناه هم اونو کشته هم سیاهش کرده

این دل دیگه چه بدردی میخوره؟

جز اینکه فقط خوشی که توی این دنیایی و داری لذت می‌بری و...(البته به خیال خودت)

با حول ولا قوة الا باالله قطرات اشکم حرفای دلمو بهت زد

شروع کردم به هق هق کردن، اسم امام زمان که اومد...

نمیتونم بگم صبح حالم چجوری بود

ولی حالم زیاد بد نبود ، تا اینکه این شعر شروع شد و اتیش انداخت به جونم

پرادرتو میگیرم مادر

برای غم تو میمیرم مادر

هرچی میخوام و از تو میگیرم

حاجت میگیرم با این اشکام

 

دیگه نمیتونم بنویسم و نمی‌نویسم تا اینکه حال بهتری پیدا کنم

راستی امروز تشییع زهرا بود...

خدا رحمتش کنه

زهرا خیلی به یادت بودم دیشب...

 

 




تاریخ : جمعه 97/2/28 | 2:53 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

اون موقع ها که 13 ساله یا خیلی کوچیک تر بودم برنامه ی خودسازی داشتم

دعای عهد و کنترل نگاه و نپوشیدن روسری رنگ روشن و نماز اول وقت و درس و...

ولی بعداز یه مدت ولش کردم اونم بخاطر یه سری مسائل بود

بعدش نمیدونم چرا همش توی این فکر بودم که دیگه اصلا بدرد نمیخوره و...

تا اینکه با یکی از بچه ها که از طریق فضای مجازی رفیق شدیم به صورت خیلی جالب چهله و برنامه ی خودسازی رو شروع کردیم

البته فقط به لطف ایشون و به لطف و بزرگی خدا

البته من قبلش ختم قرآن رو شروع کرده بودم برای هرروزم، چون واقعا به نور و برکتش توی زندگیم احتیاج داشتم، و این نیاز رو خیلی احساس میکردم

و این تصمیم هم بازم توسط یه اتفاقایی توی معراج شهدا گرفته شد الحمدلله

و اینکه جریمه سخت سخت داشتیم و ...

تا اینکه یه هفته گذشت ، از خودم حالم بهم میخورد ، فهمیده بودم کیم

چه کارم، چقدر ادعا دارم ، چقدر مضرم ، باعث شد که خودم و از خیلی چیزا محروم کنم

ولی خیلی مؤثر بود ، واقعا... 

ازتون خواهش میکنم شماهم شروع کنید

روی تخته اعلانات اتاقتون مثل من برنامه ی روز رو بنویسید چه مادی چه معنوی

تا شب سعی کنید انجامشون بدین و اگه نشد جریمه سخت

مثل یک روز دوری از موبایل یا خوندن یه روز نماز قضا یا قرآن و...

و ما آخر هر شب وقت خواب گزارش میدیم هرچند زیاد موافق نبودم ولی به اصرار دوست گرامی که نیازه همدیگه رو نصیحت کنیم و نکته بگیم و.. انجام بشه

ولی الان متوقف شده گزارش دادن

بخاطر تنبلی

از برکات این برنامه خودسازی از جمله دعای عهد و مسجد و دعای ندبه و نماز با حضور قلب زیاد و مراقبت از اخلاق و کم خوابی و سحرخیزی و کتاب خوندن و  اراده قوی و...هستاید برای شما خیلی بالاتر از اینا باشه، شمارو به آقا برسونه

ماهم داریم ادامه میدیم به امید اینکه یه روزمون خالی از گناه باشه...

مثل اون شهید نوجوونی که انقدر این کارو کرد تا قبل از شهادتش تمام برگه های دفترش سفید و خالی از ذکر گناها بود

و البته به خودتون خیلی روحیه بدید، اگه دیدید حالتون بده حتما یه چیزی کم هست

یا به نماز درست توجه نمیشه یا گناهاتون خیلی زیاد شده یا محبت آقا یا نور قرآن رو کم دارید

خودتون رو آماده کنید برای یه مناجات خیلی عالی و توپ و قشنگ بشینید صبحت کنید با خدا

البته از جمله معایبش این بود که برای شنیدن مناجات شعبانیه خیلی کوتاهی کردم

نمیدونم چرا...

حتما یه چیزی کم بود مثل خواب:)

 

خیلی حرف زدم باز 

ولی اشکال نداره خدا کنه تاثیر داشته باشه مخصوصا برای خودم

الان بوقتی که باید شعر حفظ کنم و حاضر بشم برای رفتن به خونه ی خدا با آبجی کوچولوه

که اونم جریانی داره

و شروع امتحانات

 

التماس دعای شهادت + فرج+ آدم شدن

مخصوصا توی این ده روز باقی مونده که فقط ده روز وقت داریم پاکیزه بشیم برای مهمونی یه کریم مقتدر و پاک از هر زشتی

هعیییی، کجای کاریم

خدا سایه ی رحمتت رو روی گناهامون بنداز که داریم به مهمونی نزدیک میشیم

 

 

 




تاریخ : سه شنبه 97/2/18 | 7:9 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

امروز بعد از مدت ها

حس خوبی داشتم ، باز همون حس قشنگ قدیمی

که فقط مال خودتم و چه بخوای چه نخوای انقدر التماست میکنم وانقدر نازت رو میکشم تا باهام آشتی کنی

تا دیگه دلت نیاد بذاری دلم بگیره

می‌خواستم بخوابم ولی گفتم یه تشکری کرده باشم

 

خدایا ممنونم

بابت هرچی که دادی

و هرچی که گرفتی




تاریخ : دوشنبه 97/2/17 | 12:39 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

آنقدر دلم را سوزاندی میان بی کسی ها

تا با عشق هیچکس جز عشق تو خو نگیرم

و آنقدر شرمنده ام وجودم در این ظلمت شب دوست دارد بسوز و همچون خاکستری شود و نابود گردد در مقابل مهربانی و عظیمی تو نابود شود...

 

 

یه گناهی می‌تونه تموم انرژی و انگیزه و زندگی رو از شما بگیره

و بعداز مدت ها باز حالتون بد بشه

بهتون توصیه میکنم که به گناه آلرژی داشته باشید

اینجوری بعداز اون یه گناه تا یه ماه مثل من جون میکنید که فقط بتونید نفس بکشید

 

بدجوری زمین خوردم

باز خودت و باید زود برسونی...

شرمندم

 

 

شیمی

10:34 15/2/97

 

 

 

 




تاریخ : شنبه 97/2/15 | 10:32 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : سه شنبه 97/2/11 | 12:27 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

بعضی وقتا نذار هیچی حال خوبت رو خراب کنه حال خوب یه ارزشه هرکسی نمیتونه همیشه حالش خوب باشه
مثلا من چند شب پیشتا صبح به بچه ها همش میگفتم ببینید ماه چقدر شبیه من شده انقدرگفتم که دیگه....

یا وقتی خوردم زمین و حتم دادم ساعد دست راستم شکسته وسط امتحاناتولی با اون درد چجوری میخندیدمو ...
یا ساعت 1 شب پدر قبول کنه ببردت دور دوراونم چی وسط بارونی که میدونی یکی از دلایل باریدنش صفا دادن به دلته و خوشحالیت

یا صندوق صدقه درست کردن و صدقه دادن هرروزو یا ‌‌...
نمیدونم حال شما چجوری خوب میشه ولی هرکاری میکنید اول برای رضای خدا باشه که حالتون خوب بشه که بتونید بند? خوبی براش باشید دوم قدرت داشته باشید زمینه سازی کنید برای ظهور

و سوم اینکه دل محبوبتون رو شاد کنیداگه ازتون ناراحته و به روش نمیارهیا خیلی حالش بده بخاطر...دلش رو شاد کنیددل آقاتونو شاد کنیددو سه روز مونده به تولد زندگیمخیلی خوشحالم..
متن بوقت لالا با دست درد تو خیلی خوبی آقاانقدر خوب که گاهی از خوبیت اونقدر شرمنده میشم که دوست دارم همه وجودم ، تک تک سلول هامو تقدیمت کنم

الان که دارم مینویسم براتون خیلی باد و بارون تند و شدیدی هستو دقیقا بهترین وقتی که من عاشقشمکاش بودی... 




تاریخ : دوشنبه 97/2/10 | 12:46 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

دلتنگ یار:نمیدونم چرا و چجوری ولی باز خیلی دوستم داشتی که قبولم کردیاگه قبولم نکرده بودی می‌ذاشتی باز دور تر بشم...می‌ذاشتی برم دیگه گورمو گم کنم و انقد اذیتت نکنماگه من بجات بودم دیگه خودمو قبول نمی‌کردم...خیلی توبه شکستم.‌..26 رجب دیدی که چجوری باز زمین خوردم...ولی قبلش به حضرت زهرا قسمت دادم باز به خودت برم گردونی....تا دیشب 28 رجب که فکر میکردم دیگه ازم قطع امید کردی...چون حالم خیلی خراب بود  و از دنیا خیلی ناراحت بودم....اگه من بنده ی واقعی بودم که ناراحت نمیشدم از دست مصلحت ها...من عبد توام، توهم مالکمیببخشید که دیروز فراموش کرده بودم تو مالکمی ....بالحسین الهی العفو....ولی مطمئنم میخواستی یه چیزی بهم بگیمیخواستی بهم بگی که با گناهام فقط دارم به خودم که متعلق به شماس ضربه میزنم...نکنه ماه شعبان بیاد و من با همین آلودگی وارد ماه رمضون بشم....ولی ممنونم ازت بعداز جهنم وارد بهشتم کردی باز به خودت برگردوندیمراست میگفتا حاج آقا از چند سال پیش توی ذهنم حک شدهکه می‌ذاره به مو برسه حالت و کارت بعد یهویی گشایش پیدا می‌کنهامشب حال خاصی دارمحال کسی که  از یه قافله که عمرش رو فداش کردم جا موندهو الان جز گریه و زاری و صبر کار دیگه ای ندارهماه رجب هم تموم شد....چقد بیچارم که هنوزم پاک نشدم...آخه به چه رویی بگم که باز میخوام مال تو بشم....
مهربونم دلم برات تنگ شده....به حق همین شب که حال دلم یجوریه هیچوقت با هیچ شرایطی نذاری ازت یه قدمم دور بشمنگرانم....نگران اینکه قراره همسر آیندم که تو برام مقدر کردی من و به تو نزدیک تر کنه یا ؟...بهش که فکر میکنم ...خیلی هارو دیدم توی این مدت ازدواج کردن و به جایی نرسیدنازدواج کردن و فقط مشغول خوش گذرونی شدنبه حضرت زهرا قسمت میدم که مادرمه شوهرم رو از مومنین خالص  درگاهت قرار بده

یعنی صدای هذا رب شهر الرمضان رو میشنوم....دلم برای سحر تنگ شدهبرای مناجات سحر تنگ شده....حرفای امشب حرفایی بود که دوست داشتم بنویسم همینارزش خوندن نداره

ولی بدون دلم فقط به تو خوشهفقط به توبه اینکه کسی که عاشقت هست رو  هربار که وسطش جا بزنه رو باز بهش فرصت میدیباز تحویلش میکنی...جوری که انگار نه انگار... (گریه)
من و تنها نذارتوی این دنیای دور کننده و مانع رسیدنم به تو....کمک کن استفاده کنم ازش و بهت برسمخیلی زودبه عزیزترینام خسته شدم از دوریتباید کارامو راست و ریس کنم که قبولم کنی...هیچکی نمیدونه دارم چیکار میکنم جز خودتو هیچکی نمیدونه چه زندگی شیرینی دارم با تو
امشب بوقت امتحان دینیاولین روز تولد که خدا باز دستم و گرفتروزی که بریدم از همه چیزو اینکه آخر ماه رجبهو اینکه ممنونم از خدابابت هرچی که داد و هرچی که گرفت


27/1/972:11 شببوقت گوش کردن مناجات خمسه عشر حاج میثمشب بخیر است با تو 




تاریخ : جمعه 97/2/7 | 10:36 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

  • paper | فارسی بوک | ماه موزیک