سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

از امشب طور دیگری زندگی کنیم ....

اَنْتَ کَهْفى حینَ تُعْیینِى

 

تویى پناه من هنگامى که درمانده ام کنند

#عرفه 

 

 

+ امروز خودمو آماده کردم برای یه ملاقات خاص خودم باشم و خودت

الحمدلله خیلی خوب بود...

غروب شد و بعدش شب شد...

و من یقین پیدا کردم تمام گناهامو حذف کردی، و خیلی کمکم میکنی

نمیخوام حرفی از حال امروزم بزنم...

فقط بدون هرچقدر بد باشم , اگه عذابم کنی داد میزنم که خیلی دوستت دارم

خیلی

خیلی خیلی...

بعضی روزا با بعضی ها حال آدم خیلی خوب میشه

با بنده های خالص خدا که میدونی دعاشون مستجابه...

فاطمه جان، یه هفته قبل از عروسیته، کلی چیزای خوب خوب برات از خدا میخوام

 

ااحمدلله کل حال...

خدایا ممنونتم به من حسین دادی...

 




تاریخ : سه شنبه 97/5/30 | 8:59 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : سه شنبه 97/5/30 | 12:45 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

منم اون غلام سیاهت 

که دادم دلم رو به راهت

یه عمری برات گریه کردم

به امید گوشه نگاهت...

یه شب بین هیأت منو میپذیری

امیری حسین و نعم الامیری...

 

خیلی چیزا هستن که آدم بخواد ازشون بگذره برای تو

خیلی چیزا هست که آدم بتونه تقدیم شما بکنه

و خیلی دلخوشی ها هست که ادمو آروم می‌کنه...

تنها با غم های شما هستن که دلای ما آروم میگیره...

با داشتن شماست که هیچ کمبودی رو توی زندگی احساس نمی‌کنیم...

 

من از زرق و برقای دنیا، با یک چفیه اروم‌میگیرم

چی میشه مثل شهیدا منم پای عشقت بمیرم...

 

 

 

سید و مولا حسین

آرام دل ها حسین...

وقتی اینو باخودم میخونم قطرات اشکم هستن که یاریم میکنن

اون وقته که به خدا میگم:

ممنونم به من حسین دادی...

 

 

 

چی میشه مثل شهیدا منم پای عشقت بمیرم...

 




تاریخ : دوشنبه 97/5/29 | 1:48 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

حالم خوب نیست چکار کنم ؟!

از خدا دور شدمچکار کنم؟!

از زندگی نا امیدمچکار کنم؟!

از خودم هم خسته شدمچکار کنم؟!

و....-

گریه کنید !

قبل از اذان صبح !.




تاریخ : یکشنبه 97/5/28 | 10:4 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : شنبه 97/5/27 | 5:10 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : شنبه 97/5/27 | 4:28 عصر | نویسنده : شهیده | نظر
تاریخ : پنج شنبه 97/5/25 | 1:13 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

انگار همین دیروز بود که اسمت توی حرم امام رضا

دقیق شب شهادت امام جواد انتخاب شد و بعداز اون هرچی همه سعی کردن عوضش کن ولی همون باقی موند

یادش بخیر چه زود گذشت اون سه ماه ولی خیلی شیرین...

همون سالی که شبا تا صبح تو حرم میموندم

توی صحن انقلاب ، با مفاتیح و هندزفری و تسبیح و مهر و چفیم

با دوتا چشم خیس که می‌بارید و می‌بارید...

شبایی که مثل رویا بود ، دو چشم خیسم همش خیره به گنبد طلایی رنگت

و خواهش و تمنا که هیچوقت رهام نکنی ,هوامو داشته باشی 

امشب دلم یجوریه، شاد اما غمگین، یه جوری که خودمم نمی‌دونم چجوری

ولی خیلی آرامش دارم

قرار بود برم کافه ولی مهمون اومد

 

+خیلی کیف میده هی صدات کنن ولی تو ، توی افکارت باشی و نشنوی...

+خدایا شکرت 

این شعرم جهت روحیه دهی

+تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد

زندگی درد عقشنگیست که جریان دارد

 

 

یاد اون شب سردی که نصفه شد رسیدیم کاظمین و راهمون ندادن تو حرم

با دایی نشستیم دم در زیارت نامه و کلی چیز خوندیم و اشک ریختیم

یاد اون شب سختی که موکب گیر نیومد بدون پتو و...

امام جواد خیلی به کمکت احتیاج دارم...

امشب تصمیمای بزرگی گرفتم...

 

 




تاریخ : یکشنبه 97/5/21 | 1:5 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

مدتی ماند ، وهب دوست داشت با پدرش برود بیرون اما حسین حتی قادر نبود ، بغلش کند . انگشت کوچک وهب را توی انگشتش حلقه می کرد و داخل اتاق ، آهسته آهسته راه می رفت . روی خودش نمی آورد ولی من می فهمیدم که وهب کوچولو راحت تر از پدرش راه می رود.اتاقش محل جلسات مسئولین تیپ شده بود. این آمدن ها و رفتن ها را دوست داشتم ، چون حسین پیش ما بود . اما دیری نپایید که ساز رفتن زد.گفتم :?مگر این روش چه اشکالی داره که بیان و توی خونه گزارش بدن .?خندید و خنده اش کش آمد :? اون وقت میگی مردم زخم زبان می زنن و بد وبیراه می گن . خب اگه فرمانده تو خونه اش بنشینه و نیروهاش زیر آتش باشن ، می شه همون حرف طعنه گوها .?پس از دو سال اولین بار بود که حسین اظهار می کرد که فرمانده است ، آن هم غیر مستقیم. حتما این مقدمه چینی ها برای رفتن به جبهه بود . می دانستم .شوخی تلخی کردم :? سال گذشته از پا خوردی امسال از کمر، این طور که پیش می ری ، نوبت قلبت رسیده .?با خونسردی جواب داد :? قلب من همراهم نیست که تیرو ترکش بخوره. وقتی می رم ، میزارمش پیش تو و بچه ها .?دلم غنج رفت . اگرچه تعبیری شاعرانه بود. اما این تعبیر حرف دل حسین بود .خواستم مثل خودش حرف بزنم ، گفتم :?خب ، اگه دلت اینجا مونده باشه ، پس تیرو ترکش ها بالاتر می رن ، اون وقت زبونم لال به سرت ...?خندید ? به سرم ؟! سرم را که سال هاست به خدا سپرده ام . به همین خاطر ، سری میان سرها در نیاورده ام .?کم آوردم و کوتاه آمدم . ساکش را بستم و قرآن بالای سرش گرفتم . تا آن روز او را مثل خانواده یک رزمنده بدرقه نکرده بودم.
برشی از کتاب#خداحافظ_سالار خاطرات پروانه نوروزی همسر شهید سرلشکر پاسدار#شهید_حسین_همدانی
چند روزی که با خنده هاشون خندیدم و با غم هاشون صورتم خیس شد...یکی از بهترین شهیدی که توی زندگیم پیدا کردم و یکی از بهترین رمان هایی که خوندم
افسوس میخورم که چرا وقت شهادتشون ایشون رو نمی‌شناختم و توی مراسمشون شرکت نکردم...با اینکه از دم در خونشون رد میشدم و تصویرشون رو می‌دیدم ولی... شهیدی که شد انگیزه و چراغ راهم
این چند روزی که با خاطرات ایشون روز و شبم رو میگذروندم حس کسی رو داشتم که به یه چیز گرانبها رسیده و میخواد همه رو متوجه این اتفاق بکنه... و معتقدم اگه کسی بخواد از روی این رمان یه فیلم بسازه از خیلی فیلمای عشقولانه جذاب تر میشه...هیچکس نمیدونه که#مذهبی_ها_عاشقترند




تاریخ : جمعه 97/5/19 | 3:48 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

بعداز کلی وقت که میخواستم برم کتابفروشی و کتاب بگیرم

 

با دایی جونی که از قم اومده بودن رفتیم بیرون کلی کار داشتیم ولی  گفتیم بریم کتابفروشی یکم کتاب بخریم

با چیدمان جدیدش حال اومدم، ( چه عجب یکم نظم گرفت!)

چون تنها خودشه که می‌دونه چه کتابی کجاست

چون به خودم قول داده بودم خریدای اصلیمو بذارم برای وقتی که تخفیف زد سعی کردم کتابای کوچولو بردارم

گفتم کتاب رسول ترک و مربع های قرمز و نامه های بلوغ میشه بگین توی کدوم قفسه اس؟

گفت الان میام میدم خدمتتون

بعد که گشت فقط رسول ترک رو پیدا کرد

آخه میخواستم بهش بگم بنده ی خدا وقتی میزنی توی کانالت که این کتابا موجودن پس چرا الان میگی نداریشون؟

خلاصه با یه تخم کج و کوله ای رفتم ببینم چی پیدا میکنم

دیدم شعرای فاضل نظری خعلی باحاله، ولی دل میسوزونه

خب بیخیالش شدم

رفتم سراغ نوشته های عاشقونه ی شهدا ( قصه ی دلبری«شهید امیرخانی که زندگی نامشو خونده بودم» و یادت باشد)

دوباره دیدم باز اینا دل میسوزونن، ولش کردم رفتم سراغ زندگینامه ی علما

عاقا هرچی بهش میگفتم بابا چی داری در مورد زندگینامشون؟

هی میگفت اونجا هست ، میخواستم بهش بگم تو که همش توی کانالت میگی مشاوره میدم و سیر مطالعاتی و اینا پس چرا الان هیچیییی نمیگی؟

این شد که کتاب حاج آقا زاهد و امام رو پیدا کردم 

و بعد به خودم گفتم بذار یادت باشد رو ببریم ولی قول میدم دلم نسوزه

بالاخره خوبه اول زندگی یه چیزایی رو بلد باشم! ( داشتم خودمو گول میزدم)

بالاخره کتاب خریدیم و رفتیم و اون بنده ی خدا نفهمید من همونیم که براش حدود700 تومن کتاب فروختم!

خدا شاهده کتاب یادت باشد رو آوردم که بدم به دوستام بخونن ، بفهمن که مذهبی ها عاشقترند...

ناگفته نماند که خیلی از کتابا رو نوک زدم ببینم بهم میخورن یا نه؟

یادش بخیر امسال وقتی که کم میوردم از همه لحاظ میرفتم کتابفروشی و دقیقا وسط امتحانات کتاب میخوندم، اونم وسط چه امتحانایی مثل زیستتتتتت!

قشنگ روحیه می‌گرفتم و برمیگشتم و شروع درس...

 

الحمدلله روز عالی بود و فردا بهتر میشه به امید خدا

قراره کنار کسایی باشم که بهم نیرو و جون و روحیه میدن(دایی های نورانیم)

+ الان رفتم کفش شنا هم خریدم که فردا راحت بتونم شیرجه بزنم و جیگرم حال بیاد!

خدا این تفریحای سالم رو ازمون نگیر

+ خیلی خسته و خوابالو( شب خوش)

 

 

 




تاریخ : چهارشنبه 97/5/17 | 12:55 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

  • paper | فارسی بوک | ماه موزیک