سفارش تبلیغ
صبا ویژن

عـطر ظهــور

آنکه تو را ندارد چه دارد و آنکه تو دارد چه ندارد؟

روز های خاکستری...

 

محبوب من ، 

محبوبِ بی نقض دنیای من ،

روزهای من خاکستری و شب هایم سیاه بود ،مثل عکس های دهه40 از میان هزاران بی رنگی یک سفیدی دیده میشد .

آن لحظه نمیدانم چه شد که خدا به یاد منه بی نوا افتاد ، نمیدانم چه شد که چرخ جهان به کام من چرخید ، 

نمیدانم سوز کدام دعای سحرگاه دل شکسته ی مادرم بود . نمیدانم چه کرده بودم که گره چشمانم گره خورد به آن دریا ، به آن زیبایی بی کران ، به جنت الاعلی و‌بر زبانم‌جز فتبارک الله چه میتوانست باشد ؟

قبرستان خاکستری درونم ، گلستانی شد پر شکوفه ،بهاری شد از عطر تازگی ، هر آنچه رنگ بود به در و‌دیوار وجودم نشسته بود .

دنیا به کام من بود و رویای ذهن من حقیقتی شده بود باور‌نکردی .

در کنارم بودی و من هرچه را که رنگ‌مادیات دنیا داشت از یاد برده بودم .

نمیدانم چه شد و آه چه کسی را مرغ آمین ، آمین گفته بود که بهشت برین من شد جهنم بی آتش ، شد کویره بی پایان .

محبوب من ، کجای این دنیا دور از قلب من نشسته ای و حرف هایم را میشنوی؟

هنوز هم امید در من زنده است ، هنوز قلب من میتپد نام‌شمارا زمزمه میکند .

نمیخواهید باز گردید و این ویرانه را از نو بسازید؟؟؟

 

پگاه نوشت

13-12-99

1:24

 

 



+ نوشته شده در جمعه 99/12/15 ساعت 10:49 صبح توسط شهیده |  نظر


بازگشت همه به سوی اوست...

+ نوشته شده در جمعه 99/11/24 ساعت 7:45 عصر توسط شهیده |  نظر


بعله!

بعد مدت ها با لب تاپ اومدم توی وبلاگ!

چقدر قبلا بهش میرسیدم ولی الان چی؟

داشتم مرور میکردم نوشنه هامو، الحق که خیای خوب مبینویسممؤدب

خلاصه سعی میکنم بیشتر حضورم احساس بشه از این به بعد...گل تقدیم شما



+ نوشته شده در شنبه 99/8/17 ساعت 12:6 عصر توسط شهیده |  نظر


نا ندارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 99/7/16 ساعت 5:18 عصر توسط شهیده |  نظر


الحمدلله

شروع پاییز من اینجوری بود که 8 صبح روز سه شنبه یک مهر

تماس گرفتن و گفتن توی سطح کشور مداحی مقام اول رو کسب کردی

از‌توی خواب پریدم خیلی خوشحال بودم

با همون خوشحالی شال و کلاه کردم رفتم کتابخونه

با انرژی خوندم و عصرش از سر راه برای خودم جایزه یه ذرت مکزیکی خریدم

خیلی خوشحال بودم از اینکه 

یک مهر ، ماهی که به نام منه ماهی که بیست و سومین روزش به من تعلق داره، از اولش داره برام خبرای خوب میاد.

خوشحال از اینکه تونستم یجایی خودمو نشون بدم...

میخوام بگم که 22 روز دیگه 19 سالم میشه!

طبق نظریات بچگیام الان باید بچم بغلم بود??

ولی الان چقدددد فرق کرده فکرم و هدفم

 

 

الحمدلله که مهر ماهیم



+ نوشته شده در سه شنبه 99/7/1 ساعت 10:50 عصر توسط شهیده |  نظر


مبارزه(2)

دوست دارم توی یه کافه ای باشم که هیچکس آن حوالی نباشد...

زمستون باشد و یک قهوه ی داغ روی میز جلوی پایم و یه شهر چراغونی روبروی چشمانم...

نم نم بارونی که آن فضارا دلنشین تر میکند...

یه موزیک ارام...

آرام آرام نا آرامی هایم را همان حوالی بگذارم و برگردم...

حس فراموشی، حس کسی که اخرین بار است دیگر آن فکر ها، آن خیال های بیهوده از ذهنش عبور میکند...

آرام آرام ذهن پر از تلاطم،پر از خاطرات بیهوده را به فراموشی بسپارم...

حالم خوب شود دستانم را با قهوه گرم کنم و چادرم را درست کنم و بلند شوم...

هرچه فکر کنم چیزی به خاطر نیاورم...

توی آن نم‌نم باران تا خانه قدم بزنم و قدم بزنم...

صبح بشود و من چیزی به خاطر نیاورم جز خاطرات خوب با انسان های خوب ...

من باشم و یک انسان جدیدی که هیچکس نمیشناسد...

 

 

....امشب اینجوری دلم خواست

میدونم‌قراره شبای بارونی و زمستونی رو بشینم توی حیاط کتابخونه و فقط اژ اونجا نگاه کنم

یا فقط صداشو بشنوم...



+ نوشته شده در شنبه 99/6/22 ساعت 11:28 عصر توسط شهیده |  نظر


این قسمت، ادامه...

مبارز(1)

دیشب به هر سختی بود برناممو تقریبا تموم کردم

گفتم دیگه امشب زود برم خونه،ولی قرار بود برامون مهمون بیاد

بدم نیومد گفتم خوبه ببینم کسیو حال و هوام عوض بشه،بگذریم

دیگه دیر وقت شده بود و‌رفته بودن، خسته بودم و خوابم میومد

ولی میگشتم توی نت ، میگشتم و‌میگشتم ...

یکی لایو گذاشته بود دور دور ، یکی دلش گرفته بود استوری گذاشته بود،یکی اونقدر خوشحال بود که خوابش نمیبرد...

ساعت از2 گذشته بود، داشتم فکر میکردم

بهدچند سال بعد خودم!

به اینکه اگه حسرت چیزیو بخورم چی، اگه حسرت همین لحظه هارو‌بخورم‌چی...

هرجوری بود خودمو اروم کردم خوابیدم...

اونقدر بد خوابیدم که تا صب خواب بد میدیدم...

میدونی صبحم ساعت8 با یه تلفن بیدار شدم...

خوابم میومد برخلاف روزای دیگه نمیتونستم از زیر پتو بیام بیرون...

هرجوری بود اومدم کتابخونه...

ولی امروز روز عجیبیه، حتی حوصله ی میزی که جلومه، حتی حوصله خودکارمو، حوصله هیچیو ندارم...

دوست دارم بی مقدمه بشینم گریه کنم، اونقدر گریه کنم که باز قوی بشم...

قوی بشم به خودم بگم گاهی لازمه برای بدست اوردن چیزای بهتر از یه سری چیزای خوب گذشت...

به خودم‌بگم، مرد واقعی اونیه که بخاطر خدا از همه چیش میگذره...

میدونی عمق وجودم دارم گریه میکنم ولی میخندم ، میخندم چون باید ادامه بدم قوی تر از قبل

گاهی محکوم به ادامه ایم، نه فقط ادامه، ادامه ای که فقط بخاطر عشق به محبوبت باشه...

همه ی اینارو نوشتم که بگم ادم تازه وقتی خودشو نشون میده که خسته بشه...

دو نوع خستگی داریم...

خستگی که باعث بشه جا بزنی

و خستگی که باعث بشه قوی تر ادامه بدی...

من دومیشو انتخاب کردم چون میدونم معشوقی که اینجوری برام صلاح دونسته، حتما هوامو داره.
حتی اگه نداشته باشه همین که بدونم این سختیا از طرف اونه خودش خوشحالم میکنه...

 

جوری زندگی کن که چند صباح دیگه حسرتشو نخوری

جوری زندگی کن که پیش خودت بعد ها سرشکسته نباشی

جوری زندگی کن که وقتی محبوبت نگاه به زندگیت میکنه خوشحال بشه...

 

 

جوووری زندگی کن که وقتی شب میری توی رخت خواب که بخوابی از تلاش خودت توی روز راضی باشی...

 

الهی و ربی من لی غیرک...

نوشتم که خالی بشم بتونم درس بخونم

مرسی که هستین!... 



+ نوشته شده در چهارشنبه 99/6/19 ساعت 12:23 عصر توسط شهیده |  نظر


اتفاقی

نذر کرده بودم که اگه راهو نشونم دادید یه جزء قرآن بخونم براتون

اون اتفاقی که افتاد گفتم شاید این راهم باشه که شما نشونم دادید

امروز‌ به طور اتفاقی منو پذیرفتید تا بیام پیشتون دوباره...

اینبار خواستم مطمئنم کنید که شما این راهو نشونم دادید...

ولی میدونید تا رسیدم دیدم دخترای چادری نشستن پیش هم و میگن و میخندن

یه لحظه دلم شکست...

که چرا هیچ دوستی سر راه من قراره نمیده خدا. از بچگی این دعام بوده...

بعد گفتم شاید اینم جزو امتحانات الهیه...

ای شهدا

کمکم کنید...

راهو نشونم بدید توروخدا...



+ نوشته شده در یکشنبه 99/5/19 ساعت 8:34 عصر توسط شهیده |  نظر


شهدای گمنام

آنقدر له شده ام‌ که دیگر‌چیزی از وجودم باقی نمانده...

از زمانی که خود‌را هنوز نشناخته بوذم وارد بزرگ‌ترین امتحان الهی شدم...

بعد از به اتمام رساندن آن امتحان بزرگتری نصیبم شد...

پیش شهدا که بودم سردرگم و سرگردون بودم...

نمیتونستم حرف بزنم، حرف دلایی که اگع میگفتم دریا میشدم...

فقط اشک چشمام براتون میگفتن حرفاییو که نمیتونستم برای هیچکس بگم...

خودتون فقط میدونین ازتون چی خواستم....

عجیب بود توی اون لحظه دوتا سخنرانی پخش شد که راهنماییم کردن برای حل مشکلم...

قسمتون میدم آرومم کنید...

سر تا سر وجودم بی تابه، نا آرومم...

سخت ترین امتحان الهیه واسم...

خدا خودت کمکم کن، منکه به غیر تو کسی رو‌ندارم....

 

18/4/99

 



+ نوشته شده در چهارشنبه 99/4/18 ساعت 1:33 عصر توسط شهیده |  نظر


خستگی!

خیلی خسته بودم

امتحانای سختی رو دادم و بالاخره روز آخر شب

دقیقا همون شبی که میخواستم فرداش بیام تهران 

با اینکه درس نداشتم و خسته بودم و خوابم میومد 

ولی اصلا خوابم‌نمیبرد،شروع کردم عکسای اضافه ی گالری رو حذف کردم

دیدم شد ساعت4، بیدار موندم نماز خوندم و خوابیدم

صبح ساعت8:30 بیدار شدم، نمیدونستم چمه،

خیلی خسته بودم ولی اصلا خواب به چشمم نمیومد 

پاشدم چمدونو بستم و دوش گرفتم و هرجوری شده یه ساعت خوابیدم 

حالا که اومذم تهران و شهرک محلاتیم

همونجایی که یه زمانی هروقت میومدم آرومم میکرد 

یه دلگرمی برام بود.

ولی الان

بازم نا آرومم ،

بی‌ تابم...

 

 



+ نوشته شده در شنبه 99/4/14 ساعت 4:28 صبح توسط شهیده |  نظر


:: مطالب قدیمی‌تر >>