سفارش تبلیغ
صبا

گفتم میرسم دوساعت بخوابم بعد درس شبم خب باید بریم روضه خونه عمو

مامان میگه عصرم باید بیای روضه 

میرسم میبینم نه بابا آدم حتی نمیتونه یکم دراز بکشه چه برسه به خواب

به مامان میگم امروز زیست دارم خیلی باید بخونم کار دارم من باید ...

میگه منم باتو از شیش صبح بیدارم یکم صبر کن تا بیام

منم میرم توی فکر که خدایا با این همه برنامه ریزیم و قلم چی و اینا فکر نکنم بتونم اونقدری که باید درس بخونم

آدم برسه خونه بعداز دو زنگ زیست و ریاضی

بعد بفهمه باید داداش رو بگیره تا مامان بره بجایی و بیاد و حتی نذاره وضو بگیری چه برسه به نماز

بعد مامان برسه و فقط یکم نگهش داره تا نماز بخونی بعد باز بره

بعد بابا بیاد و سفره بذاری و به داداش غذا بدی و نون بذاری ماکروفر و سالاد درست کنی و ...

کلی بمونی و باز نیاد ساعت خیلی میگذره

نشستی با داداش حرف میزنی آبجی میاد میگه برام این کلمه هارو می‌نویسی که باهاشون جمله بسازم؟

یعنی یه مامان بشی در حد...

بعد فالوده بدی به داداشی و آبجی باهات دعوا کنم که من می‌خوام چرا دادی به اون و داداش همش جیغ بکشه و گریه کنه

یعنی داداش رو بذاری خوب خودشو خودکاری کنه

و بهش گاز گرفتن رو یاد بدی

همیشه همینجوری میگذره هروقت هرجا میرم حتما یکیشون همراه که

تا دیروز میخواستم برم تشییع و مراسم شهید حسین ولایتی

باز خواست بیام همراهم بهش گفتم من دل ندارم یبار تنها برم؟

که دیگه گذاشتن تنها برم یکم حال کنم با خودم

 

خدایا این برنامه ریزی های مرتب و حساب شده رو از من قبول کن

 

هعییییی

هنوزم نیومده :)

 

به مامان میگم خیلی تجربه دارم در مورد تربیت بچه 

حتی بلدم با بچه ظرف بشورم خونه تمیز کنم درس بخونم

بازم هعییی.... :)

 

ولی هرچی باشه اون دو دندون امید زندگی آدم رو خیلی بالا میبره

قربون اون سه دندون و اون یه نصفه دندونت برم من زندگیم:)

عاشقتم با اون پگاه گفتنت

 




تاریخ : سه شنبه 97/7/3 | 2:4 عصر | نویسنده : شهیده | نظر