سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
درباره
شهیده[328]

و فاش بگویم هیچکس جز آنکه دل به خدا سپرده است، رسم دوست داشتن نمی داند... شهیدآوینی #وقف-امام-زمان
ویرایش
منوی اصلی
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لوگوی دوستان
لینک دوستان
ویرایش
پیوندهای روزانه
امکانات دیگر
ابر برچسب ها
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 145
بازدید دیروز : 343
کل بازدید : 391685
تعداد کل یاد داشت ها : 984
آخرین بازدید : 99/4/19    ساعت : 9:27 ص

 

 

علامه محمد تقی جعفری ره میگفتند:

برخی ازجامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک  جمع شده بودند

تاپیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند.

موضوع این بود:

ارزش واقعی انسان به چیست؟

برای سنجش ارزش بسیاری ازموجودات،معیار خاصی داریم.

مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آنست.

 معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آنست.معیار ارزش پول پشتوانه آنست؛

اما معیار ارزش انسانها درچیست؟

هر کدام ازجامعه شناسان،

سخنانی گفته و معیارهای خاصی ارایه دادند.

هنگامی که نوبت به بنده رسید،گفتم:

اگر میخواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد،

ببینید به چه چیزی علاقه دارد و

به چه چیزی عشق میورزد.

کسیکه عشقش یک آپارتمان 2طبقه است،

در واقع ارزشش بمقدار همان آپارتمان است.

 کسیکه عشقش ماشینش است،

ارزشش بهمان میزان است.

اما کسیکه عشقش خدای متعال است،

ارزشش به اندازه خداست.

علامه فرمودند:

من این مطلب را گفتم و پایین آمدم.

وقتی جامعه شناسان سخنان من را شنیدند،

برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.

هنگامیکه تشویق آنها تمام شد،

 

من دوباره بلند شدم و گفتم:

عزیزان،این کلام علی(ع) بود







      

..
**طراح و کسی که توی عکسه:گل نرگس**
البته چون کسی اون دور و ورا نبود جلوی چادرمو باز گذاشتمتبسم


لحظه هایی توزندگی هست

کِ زُل میزنی بِ یک نقطه

و مرور میکنی

خاطراتت را

گاهی لبخندی تلخ برلبت نقش میبندد

وچقدردردناک است

برای تسکین غم بزرگ سینه ات

دلخوش بِ تکرار این زُل زدن ها باشی


از سایت حرفِ یک دل

 

××دوستان واقعا این دو روزه حالم خوب نیست،××

مخصوصا اینکه توی امتخانات هم هست..

،محتاج دعاهاتونمگل تقدیم شما







      

 

حضرت آیت الله بهجت:


زیاد استغفار کنید و اگر نتیجه ندیدید، 

بدانید که یا کم استغفار کرده اید یا با اعتقاد کامل استغفرالله نگفته اید 

در روایات آمده است که اگر کسی زیاد استغفار کرد،

خداوند او را از هر هم و غمی رها میکند و از هر تنگنایی راه برون رفت

برای وی قرار میدهد و از جایی که گمان نمی کند، روزی اش میدهد.







      

 

عِیدْ اَستْ تَمامِ شَهرْ شادَندْ وَلی...

نوکَر نِگَرانِ سَفَرِ اَرْبابْ اَستْ....







      

..

رفتار زهرا گونه ات تماماً ، بوی عطر”خدا “می دهد … 

مبادا بفروشے أش...

که بازار یوسف فروشے در این دوره ے بد شدیداً گرفته

دخترها مثل سیب های روی درخت هستند ...

?بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند ?

برخی پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون

می ترسند ...! سقوط کنند ...! زخمی شوند ...!

بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند ...!

اما به دست آوردنشان آسان است ، اکتفا می کنند ...!

سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل از آنهاست ...!

درحالی که آنها فوق العاده اند

 آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع و لایق

باشد که بتواند از درخت بالا بیاید 

««اطرافیانت رو با دقت بیشتری ببین و بشنو»»

تو شریف تر و نجیب تر از آنی هستی که تن به هر رابطه ای

بدهی …

تو از جنس حضرت زهرایے...

از سلاله ے مادر غریب ترین انسانے

پس

 قدر خودت رو بدون

دنیا با همه شلوغی اش

فدای اضطراب تو

وقتی نامحرمی می آید و

تو

سراسیمه چادر به سر می کنی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:همیشه در فشار زندگی اندوهگین نشو...

برای تمام رنجهایی که میبری صبر کن،

صبر اوج احترام به حکمت خداست... 






      

بسم الله الرحمن الرحیم.

سلام علیکم امیدوارم زیر سایه حضرت زهرا دلتون آروم باشه.

برای اینکه دلم آروم بگیره و

به طور دیگه‌برای درخواست و توسل و اجازه‌از حضرت معصومه س رفتم قم،

خوشبختانه بیشتر فامیل قم خونه ی دایی بودن،

بنده هم خیلی خوشحال بودم،فضای مذهبی داره،

خونه دایی اینا دو طبقه هست،

آقایون طبقه پایین و خانوما طبقه بالا ....

با خانوما بعد از حرف زدن و خندیدن و...،

البته از جنس حلالش،

خداروشکر  از آقایون هم بیخبر بودیم،

ولی خب من برای یک ساعتی برای بحث با دایی عزیزم

رفتم پایین و ایشونم تقریبا قسمتی از میکس کتاب خوانی رو درست کردن،

،ما پنجشنبه شب که کلی حرف زدیم و خندیدیم و

من سعی میکردم‌بخوابم‌ چون صبح‌میخواستم برم‌حرم،

دعای ندبه،آخه با صفاست و برای توسل و اجازه خوبه....

ولی نمیشد که بازم میزدن زیر خنده...

من هم که نمیشد گوش هامو بگیرم،

حال و حوصله هنسفری روهم که نداشتم،

بعد خلاصه ساعت12اتصمیم گرفتن بخوابن که

تقریبا ساعت1خوابیدن،

البته من هم بیدار موندم تا بخوابن.هههههmade by Laie

،خب تقریبا ساعت5صبح باید بیدار میشدیم برای نماز

و رفتن به دعای ندبه،گوشی من رو ساعت5:30بیدار کرد

که باعث شد از بلندی صداش بیدار بشن

،بعد نماز،قرار بود من برم دعا ندبه

،که دیدم مادر بزرگ و کم کم‌ همه پایه شدن برن دعای ندبه...

اینم از وجود با برکت ما بود...هه

همه خانوما آماده شدن و آروم آروم رفتن دمِ در،‌

که دیدیم دایی هم داره میاد دنبالمون،

آروم آروم میومد و چفیه هم دور گردنش بود..

 بقیه آقایونم ماشاءالله خواب...

..حیفم اومد بیدارش کنم.

سر کوچه دنبال سرویس میگشتیم که بریم حرم

،یه تاکسی موند،جا نبود من و دایی باید مینشتیم جلو

که بعداز کسب اجازه از راننده تاکسی نشستیم..

.خداروشکر دلمو یخورده آروم کرد

.و جلوی ضریح با اشکام به حضرت معصومه میگفتم

که توی دلم چی میگذره و چی میخوام و برای چه اجازه و

توسلی اومدم..

بعداز دعا پیاده اومدیم خونه،

وای من قدم زدن رو دوست دارم،اونم صبح..

.خداروشکر وقتی رسیدیم خونه همه در خواب شیرین به سر میبردن....

ولی خب دیگه خواب بسته بیدارشون باید میکردیم

صبحانه هم که ترکیبی از جک ها و حرف های خنده دارِ دایی اولی بود،

تموم شد،بعد دیدم میخوان برن بیرون

،گفتم خداروشکر برین میخوام بخوابم....

مادر بزرگ موند که نشد بخوابم باهم بحث دینی کردیم،

و هردقیقه که میخواستم بخوابم یا من یه حرفی یادم میومدیا مادر بزرگ...

تا اینکه دایی و زندایی و پدر بزرگم اومدن بالا پیش ما

،خودمو زدم به خواب،که قلقکشون کار دستم داد،هههه

دیگه خواب از سرم پریده بود

،بلند شدم که آماده بشم آخرین لحظه توی آینه داشتم

روسریمو درست میکردم

،مادر از در اومدن تو و گفتن تولد دخترم مبارک،

با شیرینی و هدیه ای که قطعا از طرف خدا بود و

خدا خوب موقعی فرستادش ، دقیقا همون موقعی که بهش احتیاج

داشتم‌‌.غافلگیر شدم و به اسم تولد من همه کیک خوردن....

چون بنده توی ماه شعبان بدنیا اومدم،

بعداز تبریک گفتن آماده شدیم ناهارو بریم بیرون

،که اذان رو گفت،وضو گرفتیم و پشت دایی شوخ طبع من

نماز ظهرو عصرو جماعت خوندیم

رفتیم ناهار پارک

،بالاخره بعدِ یه عمر دونفره غذا خوردن توی یه بشقاب رو تجربه کردم‌....

نمیدونم شاید حس خوبی بود....

بعدش

به.. گفتم که بریم قدم بزنیم؟

گفت که آره،گفتم وسطش جا نزنی  ها...

من خسته نمیشم

ممکنه وسط راه بیفتی رو زمینو بگی تورو خدا بسته نمیتونم راه برم....هههههه

گفت،نه جا نمیزنم بزن بریم..حالا بگذریم من چند بار این جملرو تکرار کردم و اونم تایید میکرد

بعداز کلی راه رفتن و حرف زدن و خندیدن،برگشتیم

برخلاف فکرم اصلا خسته نشد،تازه آخرش گفت این قدم زدنی بود که میگفتی؟یعنی چی؟

گفتم خداروشکر،اینم مثل خودمه..پوزخند.

خب قدم زدیم و برگشتیم‌ و بچه هارو بردیم

با وسایل بازی،بازی کنن.

مخصوصا اینکه روی تاب نشستن و من مجبور بودم یکی یکی همشونو هل بدم....

یه گوشه ایستاده بود و با لبخند،گاهی هم با خنده همراهی میکرد...

بعدش راه افتادیم به سوی خونه،برای دیدن فوتبال

،توی ماشین دایی بودم که گفتیم بریم

بستنی بخوریم و اون ماشین مارو ندید و رد کرد ،

هیچی دیگه نقشه هامون رفت رو هوا..بستنی هم به دلمون موند...

.آخه فوتبال هم بود دیگه بدترالان هم همشون پایینن

و دارن فوتبال میبنن اگه تموم نشده باشه...

این خاطره روهم باگوشی  براتون‌نوشتم

نظرتونو بگید خوشحال میشیم

.برای عاقب بخیری و خوشحالی بنده دعا کنیددر پناه حق،یاعلی 







      

.

+دل نوشت:

بدترین شرایط توی زندگی اینه که...

دل بهت بگه بمون

و عقل بگه برو...

و فکرت و زندگیت بین حرفای این دوتا گیر کنه...


خستگی همیشه به کوه کندن نیست...

خستگی گاهی همین آخرین جرعه های امید است...


وقتی لیوان تا به لبت می رسد از دستت می افتد...

خرد و خاکشیر میشود...و


تو... می نشینی کف آشپزخانه و

بغض های چند ماهه ات را میشکنی ... 







      

 

ایام جبهه و جنگ بود...

یه روز داشت یه جزیره سقوط میکرد...

 

امام خمینی فرمودند:

به رزمنده ها بگید جزیره سقوط نکند.

یه فرمانده با بیسیم کلام ایشان را منتقل کرد.

کلام امام به صورت غیر مستقیم به رزمنده ها رسید.

بچه ها گلوله نداشتن...ار پی جی نداشتن

مهمات خیلی کم بود،

با خودشون گفتند

امام گفته جزیره سقوط نکند،

اینجا را قتلگاه میکنیم ولی جزیره سقوط نخواهد کرد.


و به لطف خدا جزیره سقوط نکرد.

دیگه نگفتند ما مهمات نداریم

نگفتند امام خودش آنجا نشسته و فرمان میده.

نگفتند ما خسته شده ایم.

دیگر بهانه نگرفتند...

گفتند : امام فرموده جزیره سقوط نکند!

آنرا هم، غیر مستقیم از فرمانده شنیده بودند...

حالا
امام خامنه ای مستقیم میگویند:

بنده درخواست میکنم?

خواهش میکنم،

برید به سمت مصرف تولیدات داخلی.

این یک مجاهدت بزرگ است.

(من که آب شدم تا این جملات آقا را نوشتم!)

عمل نمیکنیم

همه ش بهانه میگیریم:

که تولیدات داخلی کیفیت ندارد، خوب نیست، گران است و فلان ... 


رزمنده های عزیز بدون بهانه گرفتن یه جزیره را حفظ کردن...

حالا ما هم ادعای رزمنده بودن را داریم؟

ما هم جهاد را دوست داریم؟

اگر بله ...بسم الله!


برای ما مصرف کالای ایرانی جزء واجبات است.

جهاد است.

یک مجاهدت بزرگ!







      

 

گل تقدیم شمابـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــنگل تقدیم شما

خدایا از آن واهمه دارم که نکند

در مقابل دشمن بترسم و پاهایم بلرزد و جزء سربازان واقعی تو قرار نگیرم ،

در حالی که همیشه این نوا را زیر لب زمزمه می کنم : 

«اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون»:

شهید رضا عصارزاده

ولد : 1345/10/1 - قم

شهادت : 1361/11/20 - عملیات والفجر مقدماتی

آرامگاه : قم - گلزار شهدای علی ابن جعغر

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص شهید رضا عصارزاده صلوات

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم







      

بسم رب الزهرا سلام الله علیها...

سلام علیکم و رحمه الله....

دیروز که داشتم میرفتیم بازار توی مترو یه خانوم مسنی پیش من نشسته بود

یه خانم  دیگه اومد برای فروش ریمل هاش...

گفت با این ریمل مژه هاتون پر میشه ...

خانوم مسن هم بلند گفت : همین مژه هایی که که خدا بهمون داده خوبه،شاکریم...

مژه به این خوشگلی...

خانمای بد حجاب تا آخر ایستگاهی که پیاده شدم نگاش میکردن...

 

بعد  از چند دقیقه ای که از ایستگاه پیاده شدم و دنبال روسری مورد نظر بودم

که گفتم به یه مغازه ای هم سر بزنم ببینم اونیو که میخوام داره یا نه....

وقتی نگاه مدل ها کردم،

صاحب مغازه که نسبتا آقای جوون و مذهبی بود گفت رنگ های دیگه ای هم داره

میخواید ببینید؟

منم گفتم بله ممنون میشم....

بعد دیدم نه این همون روسری موردِ نظره....

بعد داشتم به رنگ هاش نگاه میکردم که انتخاب کنم

گفت که طرح های دیگه ای هم هست،بعد چند طرح دیگه نشونم داد

ولی من بدون حرف بازم دنبال انتخاب رنگ بود

از جایی که مادر وارد مغازه شدن و بعد از سلام و....

گفتم که ای روسری موردِ نظره..بنظرتون چه رنگشو بخرم؟

ایشون رنگ روشن انتخاب کردن،منم نسبتا تیره...

بازم آقاء گفت این طرح و ببینید منم به مادر گفتم این طرح نه زشته..

نظر خودمو گفتم

که فروشنده گفت:

دستتون درد نکنه،طرح به این خوشگلی،توی سرتون خوب میشه

ولی خب بازم شاسته یه آقای مذهبی نیست که بگه توی سرتون خوشگل میشه...

ولی ما همچنان بر نظر خودمون محکم ایستاده بودیم ....

با مادر رفتیم گوشه ای که روسری رو روی چادر سر کنم ببینم خوب میشه یانه...

که بازم آقاء نظر میداد

من رفتم گوشه ای که شما نبینی بعد نظر میدی؟

هیچی دیگه سریع یه رنگشو برداشتم و خریدم.....

این رفتار شایسته یه آقای مذهبی نیست،

آقاهای مذهبیمون حواسشونو جمع کنن که از این رفتار ها نداشته باشن...

 برامون دعا کنید،یاحق

 







      
<      1   2   3   4   5   >>   >




+ ...



+ ...



+ ...



+ بغلم کن مادر....!!!! آنقدر حسرت آغوش تو را دارم که نگو...



+ ...



+ اگر فرمان دهد رهبر بتازیم اگر او خواهد از ما سر ببازیم اگر صبر و قرار از ما بخواهد بشینیم و بسوزیم و بسازیم



+ بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم خدمت همبلاگی های بزرگوار بنده تقریبا 1 ماهیی یکمم بیشتر حضور نداشتم نمیدونم نبود مطالب و عکس های بنده رو احساس کردین یانه ولی خب شرمنده نتونستم مطالب و عکس هایی در اختیار شما قرار بدم ان شاءالله که بتونم جبران کنم و من الله توفیق یاحق

+ .....



+ اصلاحیه جلسه توجیهی امربه معروف سه شنبه23تیر ساغت16:30تا18 ضلع شمال غربی میدان انقلاب جنب مترو مسجدسیدالشهدا لطفاقبل ازموعدحضوریابید

+ ...