سفارش تبلیغ
صبا

 

 

"استاد پناهیان"


«سرعت زمان ثابت نیست» 


به نظر می‌رسد سرعت زمان ثابت نیست و به میزان غفلت ما بستگی دارد.

کسی که ذاکر خدا و انسان باتوجهی است،

زمان برای او کُند حرکت می‌کند و بابرکت می‌شود؛

کسی که از خدا غافل است زمان برای او باسرعت بیشتر عبور می‌کند،

وقت‌هایش هرز می‌رود و فرصت استفاده از همان مقدار اندک را هم پیدا نمی‌کند.

 




تاریخ : دوشنبه 94/9/30 | 9:38 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

.

 

 

شَــهیدآوینـى :

.

زمانه عَــجیبی ست!

برخی مَـردمان، امام گــذشته را عاشِــقند....

.

نه امـام حاضِـر را...

.

می دانی چرا؟

.

امام گذشــته را هَـر گونه که بِخواهند تفسـیر می کننـد...

.

اما امـام حاضِـر را بایَــد فرمـان بَـرند!

.

و اینـگونه کوفـیان

.

"عاشــــورا" را رقَــم زدند....





تاریخ : شنبه 94/9/28 | 4:7 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

 

.

 

کانال پر شده بود از شهید ..

‌جای ایستادن نبود ، .

زیر آتش سنگین بابد از کانال می گذشتند .. .

چـاره ای نبود ..

‌باید از روی شهدا میگذشتند ..

‌با ناراحتی پایش را گذاشت روی اولین شهید ، .

صدای ناله اش بلند شد ..

هـــــنــــــــــوز زنــــــــــده بــــــــــود .. !




تاریخ : شنبه 94/9/28 | 3:59 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

 

 

دشــمـــن مـنـتـظـــــر ســـســـتـی و غــفـلـت مـــــاسـت


اســـتــراحـــت بــمانـد بعـــداز شـــهـــادت


شهید محمد میثم بیگلوگل تقدیم شما




تاریخ : پنج شنبه 94/9/26 | 1:6 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

.

 

همیشه بعد از پیاده روی طولانی و هنگام مراجعت به دو کوهه ،

تازه یک عشق بازی عاشقانه آغاز می شد.

بعضی ها به عشق گمنانی، آرام آرام در حالی که پتو به سر گرفته بودند،

قدم به صبحگاه دو کوهه گذاشته و در دریای بیکران اخلاص و گمنامی،

غسل طهارت و پاکی می کردند.

آنان زنگار جان شسته و خلوتی عارفانه را با معبود آغاز می کردند.

بسیجیان مظلوم امام، از گناهان گذشته نادم و پشیمان بوده،

استغفار می کردند و در طلب وصال محبوب می سوختند.

همه دنیایشان شده بود گمنامی!

 




تاریخ : سه شنبه 94/9/24 | 2:12 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

 

 

 

چادرت را سر کن از اینجای کار به بعد با توست

باید شهر بوی فاطمه(س) بردارد

باید هر طرف را که نگاه کردی ، فرزندان فاطمه(س) را ببینی

که دارند برای یاری امامشان آماده میشوند

چادرت را سر کن ؛

چادر لباس فرم فاطمی هاست اصلا زین پس چادر

نشانه آنهایی است که میخواهند در قیام مهدوی امامشان را یاری کنند

چادر نشانه ای باشد برای کسانی که دیگر فکر دیده شدن نیستند ؛

اینبار فکر پسندیده شدن هستند حضرت زهرا (س) باید بپسنددت

و زیر حکم چادرت را امضا کند

باید تعهد بدی که در گردان فاطمی ها حافظ حیا و عفت باشی

باید حواست باشد که امام زمان هر لحظه تو را میبیند

در کوچه و بازار و خیابان چادر تو ، عَلـَم این جبهه ی جنگ نرم است

علمدار حیا مبادا دشمن چادر از سرت بردارد

گردان فاطمی باید با چادرش بوی یاس را در شهر پخش کند

علم را تصرف کند و سفیر صلح فاطمه(س) در جهان باشد !

" چادر خاکی " اسم رمز گردان فاطمی مهدی(عج) است

 




تاریخ : سه شنبه 94/9/24 | 2:4 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

.

 

بزم سکوت و حزن نیستانم آرزوست 

اروند و هور و فکه و بستانم آرزوست

 

قلبم گرفت در تن این شهر پر گناه 

حال و هوای جمع شهیدانم آرزوست

 

التماس دعای شهادتگل تقدیم شما




تاریخ : یکشنبه 94/9/22 | 4:33 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

.

 

 

یا بقیة الله !


باید به پای اسم قشنگت بلند شد


شوخی که نیست ، صحبت سلطان عالم است


اقا جان دوریت"درد"بی "درمان"است..

ای پسر فاطمه روز جمعه نیست اما"دلم"برایت"تنگ"است...




تاریخ : یکشنبه 94/9/22 | 4:27 عصر | نویسنده : شهیده | نظر

.

 

 

 

 

.

 

 

فقط نشستن و اشک ریختن فایده ندارد!


امام زمان ارواحنافداه با اقتدار و قدرت و تکیه

بر توانایى‌اى که ایمان والاى خود او و ایمان پیروان و دوستانش، 

او را مجهز به آن قدرت کرده است،

 گریبان ستمگران عالم را مى‌گیرد و کاخهاى ستم را ویران مى‌کند

درس دیگر اعتقاد به مهدویت و جشنهاى نیمه‌ى شعبان براى من و شما این است

که هر چند اعتقاد به حضرت مهدى ارواحنافداه یک آرمان والاست و در آن هیچ شکى نیست؛... 

اما این آرمانى است که باید به دنبال آن عمل بیاید.

انتظارى که از آن سخن گفته‌اند، فقط نشستن و اشک ریختن نیست.


امــام خــامنــه ای(حــفــظــه الله):صلوات


انتظار به معناى این است که ما باید خود را براى سربازى امام زمان آماده کنیم..



بیانات در تاریخ 30/07/1381




تاریخ : جمعه 94/9/20 | 9:57 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

.

 

 

رفته بودیم عروسی. من زودتر از محمدباقر رفتم داخل و به سرعت برگشتم.

او داشت این‌پا و آن ‌پا می‌کرد. پرسید:

- چی شد؟ چرا برگشتی؟

- این‌جا زنونه است.

خنده‌اش گرفت. پرسید:

- تا حالا این جور عروسی رو ندیده بودی؟

- نه! ولی اینجا زنونه ‌است.

- نه! اینجا مردونه و زنونه قاطیه. ندیدی من نیومدم داخل،

چون می‌دونستم این‌جوریه نیومدم. من که نمی‌یام تو خودت می‌دونی.

رفتیم بیرون و تا آخر شب توی خیابان‌ها دور زدیم.

موقع خوابیدن رفتیم منزل خواهرم. خیلی از دستمان عصبانی بود:

- شما از سرخه تا این‌جا اومدین، اون‌وقت رفتین توی خیابونا چرخیدین تا الان؟

ترسیدین بیاین تو بخورنتون؟

گفت:

- بحث خوردن و نخوردن نیست. باید می‌اومدیم و به زن و بچه مردم نگاه می‌کردیم؟

- این‌ همه مردم بودن شما هم یکی‌شون.

عصبانی شد و داد زد سر خواهرم:

- ما چکار به دیگران داریم. باید خودمون رو حفظ می‌کردیم که کردیم.

رسم اینجا رو که نباید با دینمون عوض کنیم.

شهید محمّدباقر اسدی‌نژاد

منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص419




تاریخ : جمعه 94/9/20 | 9:50 صبح | نویسنده : شهیده | نظر

  • paper | فارسی بوک | ماه موزیک